Wednesday, June 22, 2011

...

هر وقت خودم را برای کسی ورق می زنم فردا روز یا چند ساعت بعد دیگر نمیتوانم آن آدم قبل باشم صمیمیتم به خشکی می رسد
روحیه ی قبلی ام را از دست میدهم ، معذب و خجالت زده می شوم .برای همین ترجیح میدهم اگر روزی واقعا نیاز باشد خودم را برای کسی باز و بسته کنم فقط یکی بیاید بنشیند کنارم اما نه از آن کسی که بیاید خانه ام بنشیند کنار شومینه و من قصه برایش تعریف کنم تا با گرمای شومینه چاییش را فرت و فرت بکشد بالا و  بعد با گفتن" خب من دیگر باید بروم "خدا حافظی اش را برایم مقدمه چینی کند.

 می خواهم  بی آنکه حتی اسمم را بداند گوشه ای خلوت مثل ته کوچه ی بن بست یا بزنم به دل یک روستا و در جنگلش بنشینم دور آتش آن فرد مخاطب هم از آن دور ها چشمش به من بیوفتد و راهش را کج کند و چماق به دست قوری چایی را نشانه بگیرد و بیاید طرفم، من هم با چایی دم کرده ام  تعارفم را به جا اورم و راحت قبول کند و بنشیند روی تخته سنگی کنار خودم اما نه روبرو . روبرو نشستن برای من حکم یک متهم را دارد .
 زحمت اینکه کدام یک از ما سرحرف را باز کند را هم خودش بکشد ومن شروع کنم از خودم برایش بگویم از  داشتن ها و نداشتن ها خواسته ها و نخواسته ها  او هم با لذت تمام چاییش را نوش جان کند هر چند دقیقه چشمهایش را از من بردارد و به چاییش خیره شود  و سربالا پایین کند ،مثل کسی که به ظاهر و یا شایدواقعا از لرزش صدا و بغض و من من حرف هایم به عمق دردم پی می برد و بالاخره  بعد از تمام شدن حرفم بگویم میخواهی یک چایی دیگر بریزم؟ بگوید نه من باید بروم به گوسفندهایم برسم و دیگر هیچ نگوید و از جلوی چشمانم محو شود ...

No comments:

Post a Comment