هر وقت خودم را برای کسی ورق می زنم فردا روز یا چند ساعت بعد دیگر نمیتوانم آن آدم قبل باشم صمیمیتم به خشکی می رسد
روحیه ی قبلی ام را از دست میدهم ، معذب و خجالت زده می شوم .برای همین ترجیح میدهم اگر روزی واقعا نیاز باشد خودم را برای کسی باز و بسته کنم فقط یکی بیاید بنشیند کنارم اما نه از آن کسی که بیاید خانه ام بنشیند کنار شومینه و من قصه برایش تعریف کنم تا با گرمای شومینه چاییش را فرت و فرت بکشد بالا و بعد با گفتن" خب من دیگر باید بروم "خدا حافظی اش را برایم مقدمه چینی کند.
می خواهم بی آنکه حتی اسمم را بداند گوشه ای خلوت مثل ته کوچه ی بن بست یا بزنم به دل یک روستا و در جنگلش بنشینم دور آتش آن فرد مخاطب هم از آن دور ها چشمش به من بیوفتد و راهش را کج کند و چماق به دست قوری چایی را نشانه بگیرد و بیاید طرفم، من هم با چایی دم کرده ام تعارفم را به جا اورم و راحت قبول کند و بنشیند روی تخته سنگی کنار خودم اما نه روبرو . روبرو نشستن برای من حکم یک متهم را دارد .
زحمت اینکه کدام یک از ما سرحرف را باز کند را هم خودش بکشد ومن شروع کنم از خودم برایش بگویم از داشتن ها و نداشتن ها خواسته ها و نخواسته ها او هم با لذت تمام چاییش را نوش جان کند هر چند دقیقه چشمهایش را از من بردارد و به چاییش خیره شود و سربالا پایین کند ،مثل کسی که به ظاهر و یا شایدواقعا از لرزش صدا و بغض و من من حرف هایم به عمق دردم پی می برد و بالاخره بعد از تمام شدن حرفم بگویم میخواهی یک چایی دیگر بریزم؟ بگوید نه من باید بروم به گوسفندهایم برسم و دیگر هیچ نگوید و از جلوی چشمانم محو شود ...
روحیه ی قبلی ام را از دست میدهم ، معذب و خجالت زده می شوم .برای همین ترجیح میدهم اگر روزی واقعا نیاز باشد خودم را برای کسی باز و بسته کنم فقط یکی بیاید بنشیند کنارم اما نه از آن کسی که بیاید خانه ام بنشیند کنار شومینه و من قصه برایش تعریف کنم تا با گرمای شومینه چاییش را فرت و فرت بکشد بالا و بعد با گفتن" خب من دیگر باید بروم "خدا حافظی اش را برایم مقدمه چینی کند.
می خواهم بی آنکه حتی اسمم را بداند گوشه ای خلوت مثل ته کوچه ی بن بست یا بزنم به دل یک روستا و در جنگلش بنشینم دور آتش آن فرد مخاطب هم از آن دور ها چشمش به من بیوفتد و راهش را کج کند و چماق به دست قوری چایی را نشانه بگیرد و بیاید طرفم، من هم با چایی دم کرده ام تعارفم را به جا اورم و راحت قبول کند و بنشیند روی تخته سنگی کنار خودم اما نه روبرو . روبرو نشستن برای من حکم یک متهم را دارد .
زحمت اینکه کدام یک از ما سرحرف را باز کند را هم خودش بکشد ومن شروع کنم از خودم برایش بگویم از داشتن ها و نداشتن ها خواسته ها و نخواسته ها او هم با لذت تمام چاییش را نوش جان کند هر چند دقیقه چشمهایش را از من بردارد و به چاییش خیره شود و سربالا پایین کند ،مثل کسی که به ظاهر و یا شایدواقعا از لرزش صدا و بغض و من من حرف هایم به عمق دردم پی می برد و بالاخره بعد از تمام شدن حرفم بگویم میخواهی یک چایی دیگر بریزم؟ بگوید نه من باید بروم به گوسفندهایم برسم و دیگر هیچ نگوید و از جلوی چشمانم محو شود ...
No comments:
Post a Comment