Wednesday, June 29, 2011

face book

هر روز که از کلاس بر میگردم خانه به سرم میزند بیایم چیزی بنویسم .صفحه ی ارسال پیام را باز می کنم  و زل میزنم چیز هایی در سرم بلغور می شود اما به قول دوست شیرازی ام حوصله ام نمی شود بنویسمش، درش را می بندم میروم سراغ اکانت ها، به فیس بوک که میرسم حالم را می گیرد حال و احوال ملت را نشانم می دهد همه شان هم شاد و شنگول هستند انگار فقط من آنجا دلم تنگ است و غصه های دنیا روی سر من خراب شده .با وجود اینکه دو سال از تاریخ داشتنش می گذرد هنوز به دلم ننشسته تا جایی هم که یادم می آید وقتی واردش می شوم رگ های اعصابم را  می چلاند .درواقع یکی از هزار تفریح غمگینم به حساب می آید با وجود اینکه در رو حیه ی من خبری از تفریح نیست که بخواهد شاد باشد یا غمگین . منظور از تفریح غمگین این بود  که بالا پایینش می کنم چشمم می خورد به نوشته های دوستان، به زن و شوهر ها، دوست پسر/ دختر ها که قربان صدقه ی همدیگر رفته اند و خودشان را برای یکدیگر چس کرده اند، یک سری هم در کامنت ها خود کشی کرده اند و خون داده اند برای استاتوس ها و عکس ها ی همدیگر .با خواندنشان به بدبختی هایم فکر می کنم و ته دلم  برشته می شود که کسی را ندارم مثلا برایم بنویسد دلم برایت تنگ رفته و فلان و چسان بعد چند قطره اشک می آورم گوشه ی چشمم می خوابانم و زل می زنم به مانیتور تا خشک شود و صفحه را می بندم تا فردا روز .
 وقتی کمبودها زیادی تلنبار شوند آدم به محبت های مجازی هم حسادت می کند بله !اینجوری هاست دیگر...

No comments:

Post a Comment