Sunday, July 03, 2011

می فهمی؟

دوروز است آمده فکر می کند همه اینجا برج نشین هستند و ویلای آنچنانی که ما پایینی ها اسمش را خانه آسانسور دار گذاشته ایم دارند حرف که می زند روی مغزم خراش می اندازد همکلاسیم را می گویم مرد متاهلی که ادعای اپن مایند بودنش دماغ فیل را از جایش در می آورد.می گوید خوش به حالتان بچه مایه دار هستید پدرتان پولش از کوه دماوند هم بالاتر می رود ما بدبخت بیچاره ها تازه از ایران آمده ایم ،شما که سابقه تان زیاد است حتما پارتی زیاد دارید کارتان زود راه می افتد. نه؟ کیف و حال می کنید،  این ما هستیم که وضع زندگی مان داغان است. اصلن برای چه می خواهی ادامه تحصیل دهی برو بنشین خانه ات خواستگار بیاید برایت ،دانشگاه رفتن مال بچه پولدارها نیست و کلی کسشرهای دیگر از خودش در می کند و درمقابل حرف هایش سلاحی جز سکوت ندارم...
او که نمی داند نان شبم با صبحم یکیست، او که نمیداند من اصلن پدر بالای سرم نیست که بخواهد خیالم را تخت کند ، اصلن گور بابای پول ،اوکه نمیداند با تحقیر و خالی از عاطفه بزرگ شدن یعنی چه، نمی داند مادرم  مهمان هایش را به بهانه نداشتن اتاق پذیرایی رد می کند چرا لباس تنمان پاره و وصله زده است ،نمی داند قرار است با هزار ویکصد ناز کشیدن و تمنا و التماس  پول دانشگاهم را جور کنم شاید بتوانم بعد از پدرم که دارد لحظه به لحظه خورد و زوال در رفته می شود کاری پیدا کنم کمک دستش باشم .اونمیداند و قضاوت می کند نمیداند...
می خواهم یک روز در جواب این جنس آدم ها در بیایم خسته ام کرده اند دوست دارم دهنم را گشاد کنم و توی چشم گشادشان زل بزنم و تنها کلمه ای که لیاقت شنیدنش را دارند را بر گوششان بکوبم دوست دارم بگویم خفه شو ، هیچ نگو فقط خفه شو!

No comments:

Post a Comment