Friday, December 09, 2011

34

 مادرمان  کارهای خانه و خانواده  را با همان زبان عربی دست و پا شکسته اش یک تنه راه می اندازد . همیشه بابت سواد نداشتنش از مادربزرگمان شکایت دارد و با وجود اینکه تحصیلات عالیه ندارد نسبت به مادرهای دیگر از شعور و سطح فکری  بالایی برخوردار می باشد . هرصبح شال و کلاه می کند میرود سوپرجهت خرید. لیست خریدها یش هم ازشیر و ماست و دوغ خارج نیست.چون وضع مالیمان به قد کلسیم و پروتئین می رسد تا این حد که روزمان را به شب برسانیم و از گرسنگی تلف نشویم. هروقت از خرید بر میگردد استارت میزنیم به غرغر کردن (البته پدرزادی غرغرو هستیم از پدرمان به ارث برده ایم و تا هشت سالگی هم ناممان غرغرو بود) کجا بودیم؟ اینجا که مادرجان حالا یک دانه چیپس میخریدی چه میشد ثواب گیرت می آمد هااااا( های کشیده جهت مظلوم نمایی) آن موقع می نشیند برایم مشاوره پزشکی می گذارد و از فواید شیر و ماست و دوغ و کره و پنیر و اوو واَه  می گوید مضراتش می شود همان غذای مورد علاقه ی ما که چیپس هست .
چند روزاست فروشنده ماست تاریخ گذشته به خورد مادرمان میدهد با وجود اینکه مخ فروشنده تقریبا  بر اثر اصرارهای ایشان که حتما باید تاریخش به روز باشد پخته شده رفته پی کارش ما هم گفتیم حالا اینبار ما  برویم برای خانواده ماست ترتیب دهیم . یک گوشمالی چرب و چیله هم به صاحب سوپری  بدهیم. ازآنجایی که مادرمان  همیشه ما را دست و پا چلفتی و یک وری خطاب میکند مثل آدمی که نصف النهار بدنش بر اثر سکته فلج شده باشد . از آن یک وری ها که شلوارشان را ازیک ور می گیرند از یک ور کش تنبا نشان در میرود و در کل منظورشان اینست که بنده نمیتوانم شلوارم را بالا بکشم من هم گفتم حالا اینبار من میروم تا  این تصوراتی که از من به تصویر میکشید را خط خطی کنم(راستی چند بار گفتم حالا این بار من می روم؟ ). کیسه خرید را برداشتیم با  شلوار کردی چهار راهمان و کفش (خودمان هم نمیدانیم چرا کفش حتما دم دست بوده اند !!)  از خانه زدیم بیرون. نرسیده بودیم که  یکهو لاستیک ته کفشمان لق شد مثل زن ها صدای عه وااا در آوردیم . گفتیم بیا برویم لوس بازی در نیاور امروز که خبرمان  میخواهم برویم دعوا راه بیندازیم تو لج بازیت گرفته ؟گفت نه اصرار نکن نمی آیم .  ما هم اصرار پشت اصرار گفتیم مثل بچه آدم با من راه می آیی یا بیندازمت سطل آشغال گربه ها بخورنت گفت نه نمی آیم عمرم به سر رسیده خیلی مودبانه درش آوردیم  پرتش کردیم به شکم آشغال ها .به سوپری رسیدیم دیدیم درش تخته است . زیر زبان با خودمان سبک سنگین کردیم که حالا دعوایمان  نصف و نیمه ول شد پایمان هم لخت و پتی شد حداقل شلوارمان را سفت بگیریم رسیدیم خانه مادرمان نگوید رفتی آنجا به ماست که نرسیدی به حرف من رسیدی!

No comments:

Post a Comment