شب که میشد وقت خواب درازکش لحظه ای که من را درحال از دستشویی در امدن می دید، منتظر بود سرم را بالا بیارم به چشمم بیوفتد . بالا که میاوردم میگفت" اون کیسه داروهامو از لب تاقچه بیار". انگار باخوردن داروها هر چند اگر اثری هم نداشت باورشان کرده بود که با یک قلپ آب موتورهای بدنش از نوکار میکنند و سرحالش میاورند اینطور دلخوشی ها واقعا غم انگیزند.
No comments:
Post a Comment