Thursday, September 13, 2012

دل خوش


شب که میشد وقت خواب درازکش لحظه ای که من را درحال از دستشویی در امدن می دید، منتظر بود سرم را بالا بیارم به چشمم بیوفتد . بالا که میاوردم میگفت" اون کیسه داروهامو از لب تاقچه بیار". انگار باخوردن داروها هر چند اگر اثری هم نداشت باورشان کرده بود که با یک قلپ آب موتورهای بدنش از نوکار میکنند و سرحالش میاورند اینطور دلخوشی ها واقعا غم انگیزند.

No comments:

Post a Comment