می ترسم. می ترسم از روزی که در خود مجبور شوم به ازدواج با کسی که ایده آل من نخواهد بود. یک زندگی معمولی ِ مشترک. همخوابی با کسی که حسی نسبت به او درت پیدا نمی شود یا اگر بشود آنقدر عمیق نیست که تازگی اش کهنگی و ملال به همراه نیاورد. تا به امروز توانایی پذیرش این واقعیت در آینده را نداشته ام. به جبر روزگار سالها با کسی سر کنم که روزی بر مواضع و خواسته هایم ایستادگی می کرده ام. می ترسم از کمرنگ شدن هایت در ذهنم. می ترسم جای خالی نبودنت عادتم شود. چشمهایم را باز کنم. به یاد بیاورم روزهای خوش با تو بودن را. روزهای داشتنت. روزهایی که ملکه ذهنم بودی و نبودی. روزهایی که شب هایش را به شوق خواندن نامه هایم، صبح اول وقت توسط تو فردایش می کردم. شده ام یک مشت تنهایی. یک مشت حرفهای کلاف شده ی بعد و قبل از رفتنت. شاید که بیایی و بریزم. بریزم یخ بودن هایم را گرم شوم از آغوشت، در کنارت، از بودنت، داشتنت. کاش بیایی و بشوی. بیایی و برگردی. این بار که آمدی اطمینان ِ آغوش ِابدی ات را با خودت می آوری؟ می آوری. می دانم. می آوری. می اوری
No comments:
Post a Comment