Wednesday, January 02, 2013

گاشقانه

موها را از گل سر باز کرد.به موج هایش دست برد.پریشانشان کرد.با نوک انگشتان و بیشتربا ناخن های بلندِمنظم ِ آمیخته با لاک ِقرمز ِتند زده به دسته ای از موهای لخته اش دست برد.زیرورویشان کرد.بوی شامپوی حمامِ دیروز رفته اش به مشام ِمرد ِدور ونزدیک ِایستاده به او خورد. آرام آرام بو مرد را به نزد خود کشانید.نزدیک،نزدیکتر پشت به زن ایستاد .دستهایش دور انحنای کمر باریک و استخوانی که چربی های زیر پوستش را فقط می شد با پوست نوک انگشت ها احساس کردحلقه شد.خیره به دکل های برق ِپشت پنجره که نشیمنگاه ِ غروبِ گنجشک ها بود، متوقف شد.بین زن و زمان.بین زن و زنانگی.بینی اش را به زیر موها کشاند.مثل گرگ ِ بره دیده سر از لابه لایه ی تارهایش بیرون زد.گونه های ته ریشی ِمردانه روی گردن زن متوقف شد.با حرکتی که بیشتر مالیدن بود و کلمه نوازش معنای قشنگی به آن میداد روی دوش و گردن زن نرم نرم کرم ِ خاکی درون مرد و تیغه های ریشش به رویش می خزید .مثل کسی که به تعجب، سیاهی چشم هایش جایی ،به سوی چیزی یا نزد کسی گیر کند.مرد اما دلش ... . به تار بند بود. .بین تارهای مواج زن گیرافتاده بود.

No comments:

Post a Comment