اینکه که پنج شنبه هایم به خورد جمعه ها رفته اند. اینکه دیگر نمی شود از هم دیگر سوایشان کرد. تشخیص شان داد. اینکه هر دو یک هوای دلگرفتگی را دارند. اینکه هر دو صبح شان خلوت است و رو به عصر که می روند غمگینی شان نمایان می شود. اینکه از مغموم بودنم استخوان هایم به روی هم بند نمی شوند، قائم نمی شوند تا چند قدمی را بروند، انگشتانم پریز را فشار دهند، پرده ها را بکشند تا مرا به شب ببرند. تا مرا به تاریکی مطلق قانع کنند. آرامم کنند. از غم انگیزی به در آورند. اینکه اطراف شماره های مربعی ِگردو خاک گرفته دست و دلی به شماره ی حتی مشترک ِموردِنظرِخاموش نمی رود. اینکه اتاق را رو به زرد و نارنجی ِتاریک ِغروب که غبارهای ریز بین شان به رقص در آمده می برند. اینکه من را در همان زردی ِکدر نبش ِخاطرات می کنند. اینکه من را در همان طیف رنگ آمیزی شده ی هر پنج شنبه و جمعه قتل عام ِتنهایی می کنند. اینکه هر شنبه هایم در جمعه به هم آمیخته اند. اینکه ادامه دارند. ادامه...
No comments:
Post a Comment