مرد به سمت پهلویی که زن دراز کشیده بود، جابه جا شد. پشت
انگشتانش را طوری که فقط پوستش احساس کند روی صورتش گذاشت. از پیشانی اش
شروع کرد. آرام آرام طره موها را به یک طرف جدا می کرد. رسید به گوش هایش. چند
ثانیه انگشتانش را با گوش راست زن سرگرم کرد. گوشواره اش بالا و پایین می شد. نرمه ی گوش هایش را بین انگشتناش گرفت. حرکت می داد تا آن تکه گوشت کوچکی که از سفیدی پوست به متمایل ِصورتی زده بود را زیر پوستش مزه مزه کند. ملایم فوت کرد .خورد به چشمهای زن.
پلکهای بسته اش از جا پرید. پرسید: خواب بودی؟ زن خودش رابه خواب زد. دوست داشت مرد ذره ذره زیرو بم های تنش را کندو کاو کند. آن لذتی را که مرد در بیداری ِحضور تنش می چشید زن به خواب بُرد. می خواست خوش آمدنش را به روی او نیاورد تا ذره ای بیشتر او را احساس کند.
عالی بود یوسفی جان.
ReplyDelete