هر بار فلاکت روی دیگری از خود به من نشان می داد. اینبار، اینجا اما احساس غربت نمی کردم شب ها پشه های نیش دار وطنی را داشتم که در تمام زوایای تنم رسوخ داشتند. ما هم خون و هم خانه بودیم. ابتدا تمام کرم ها و روغن ها و اسپری هایی را که تا به حال به وسلیه شان آنها را از خود رانده بودم دور انداختم و سپس بدون توری مشبک با آسمان پشت بام رو در رو شدم. می خواستم آنقدر گزیده شوم که زهر آدم ها نامریی شود.
No comments:
Post a Comment