Tuesday, February 13, 2018

به قول آقای علیرضا روشن در تعریف دام نهفته است

چند ماه پیش یکی از تویتر منو پیدا کرد و مدام پیام می داد که نوشته هاتو بفرست بگذارم تو پیج فیس بود چون فالور دارد که یک پیج رادیویی بود و اسم نمی برم. خوب فرستادم. صبح پیام داد صورتم جوش زده. چیزی نگفتم. به من چه صورت شما جوش زده است؟ من مسئول جوش صورت کسی نیستم. بار دوم داستان فرستادم گفت تو خیلی خوب می نویسی من یه کاری می کنم تو رادیو فردا هم داستاناتو بگذارند. تو مثل صادق هدایت می نویسی من گفتم من مثل کسی نمی نویسم. گفت اره درست می گی تو مثل خودت می نویسی تو یکی هستی تو نائله ای. من او را  شما خطاب می کردم یک بار دیگر پیام داد گفت دلم گرفته از این شکلک های لوس گذاشت و به من حالت مشمئز کننده ای دست داد. جواب ندادم. بعد در ادامه گفت تو تحلیل بنویس گفتم من دانشگاه رفته و تخصص یافته نیستم نمی نویسم این ها کار آدم خبره است. من فقط و فقط داستان می نویسم. او اول به من گفته بود من روزنامه نگارم ولی ایران زندگی نمی کنم. تو پروفایلش هم نوشته بود روزنامه نگار مثل اینکه مد شده. گفتم کدام نشریه گفت تو همدان ولی دیگه نمی نویسم گفتم پس روزنامه نگار بوده اید نه این که هستید  با توجه به تبلیغاتی که از خودش کرده بود فهمیدم چاخان کننده است. دید که محلش نمیدم از ان به بعد چون چهل سال به بالا بود مرا دختر خودش خطاب می کرد پیام می داد می گفت دخترم تو خوب می نویسی بنویس داستانت را خواندم معرکه بود. گفتم من نیاز به تایید شما ندارم شما گفتید داستان بفرست تا در پیج بگذارم فرستادم همین.  دیدم داستان دومم تو پیج رادیو نگذاشته رفتم صاحب اصلی رادیو را پیدا کردم و براش داستان فرستادم یعنی عمدا این کار را کردم چون من آدم لج بازی هستم پدر پدر پدر پدر جد آدم رو در می آورم چون تو نوشتن جدی هستم و با هیچکس شوخی ندارم. و مدیر آن رادیو پست را گذاشت توی فیس بوک. فرد چاخان کننده پیام داد که تو چجوری داستان گذاشتی توی پیج مگر صاحب رادیو را می شناختی؟ گفتم به کسی مربوط نیست که چگونه گذاشتم. و بعد از آن فهمیدم که ارزش قلمم بیشتر از گذاشتن مطالبم در این پیج و آن پیج است که برای هدف های شخصی و منافع احساسی سراغم می آیند. شخص چاخان کننده مرا در تویتر آنفالو کرد با اینکه می گفت من مخاطب نوشته های شما هستم. من حاضرم یکی از من بیزار باشد ولی برای قلمم ارزش قائل باشد و خوانده باشد نه اینکه برای مخ زنی و کاسه لیسی دو خط بخواند و برای نقد کردن سراغم بیاید.
داستان دوم
چند روز پیش شخصی در تویتر مرا فالو کرد و پیام داد که ادامه ی دو رمانم را شما بنویسید و ایکه اگر کار ویرایش دارید به من بسپارید. بعد عمدا از تویتر مرا انفالو کرد رفته بود اینستاگرام مرا پیدا کرده بود مدام به من پیام می داد که من هک شدم تلگرامتون رو بدید و من تلگرام دادم بعد رفتم اینستاگرامش رو نگاه کردم. ابتدا نگاه نکردم که محتویات اینستاگرامش چی هست. نوشته بود طلبه. از همه جا بلاکش کردم و مدام از تلگرم با ایدی های مختلف پیام می داد تو رو خدا بقیه رمانم رو شما بنویسید هر چی پول بخواهید بهتون می دم. گفتم گدایی قلم نکنید آقا. و بعد این من به کسی اطمینان ندارم ادامه ی رمان شما را بنویسم چه نصیب من خواهد شد؟ که نثر من را بدزدید؟ گفت پول فروشش را به شما می دهم. گفتم ابتدا اینکه به شما اطمینان ندارم و دوم اینکه قلمم را نمی فروشم. و از تلگرام بلاک کردم.
عجب گیری گرفتار شدم. 

Saturday, January 27, 2018

خیلی لیلا حاتمی ام توی رگ خواب

. انتشار کتابم بدترین لحظه و روزای عمرم بود. ناشر تو قرار داد ننوشته بود که صدتا می گیره و بقیه شو پس میده. به من گفت بیا هشتصد تا رو بگیر. اون لحظه تپش قلبم بالارفت داشتم ایست قلبی می کردم از هجم این همه استرس که علاوه بر تبلیغ کتاب این حرف رو هم شنیدم. قرص ایندرالم رو خوردم و بهش جواب دادم که ناشر وظیفه دارد پخش و توزیع کند و من بارها گفتم و پرسیدم که پخش و توزیع دارید یا نه و شما گفتید پخش می کنید. فهمید جا خوردم فهمید بعد چند وز گفت مجبور شدم سیصد تا خودم بردارم بقیه اش رو ادرس دادم که ببرن واس قشم سردبیرم یعنی شانس اوردم وگرنه می توانست خمیر کنه و خلاص. در ضمن اون چاخان کرده و دروغ گفته بود. به من گفت قبل انتشار کتابت سایتمون رو راه می اندازیم ولی سایتشون تا الان راه نیافتاده. و بعد گفت باید وارد مافیا بشوم برا مراکز پخش گفتم این کارو باید قبل انتشار کتابم انجام می دادید نه الان گفت سپردم تا جواب بدن طول می کشه و سرم منت گذاشت که من از بین سی تا کار نوشته تورو انتخاب کردم و تو دلم گفتم معلومه که انتخاب می کنی چون از طریق قلم من خواست انتشاراتش معروف بشه. ملالی نیست ملالی نیست. پول فقیر خوردن ندارد. اینو تو دلم گفتم و حالا هم می گم. بعد پیام دادم به چه کتابفروشی هایی دادید تا ادرس بدم مخاطبام خیلی دلشون میخواد بخرن هنوز بهم ادرس نداده. فقط خدارو شکر می کنم که یکی رو تو قشم داشتم که کتاب ها رو بهش بسپرم و راست و ریست کنه. به هر کتابفروشی مجازی تماس گرفتم گفتن وظیقه ناشر هست پخش کنه ما با مولف کار نداریمم. من بارها بهش گفته بودم ایران نیستم و وضع مالیم خوب نیست که سفر کنم سفرکردن برا من مریض سخت هست. گفت اگر تو رونمایی کتابت حضور داشتی بهتر بود گفتم بی معنی هست فوقش ده تا بخرن. بحث رو تموم کردم. دیگه نمی خواستم چیزی ازش بشنوم هر چی سرم کلاه گذاشت کافی بود. اسهال گرفتم و دلپیچه و مریض شدم یک هفته ساعت سه شب من رو برادرم و مادرم بردن بیمارستان ایرانی دبی. انقد که من شبا مریض میشدم دیگه پرستارها منو می شناختن. پرستارهای زن بداخلاق بودن. مامانم هر کی رو می دید می گفت سرچاپ کتابش کلاه گذاشتن غصه خورده اعصاب معدش عود کرده هر دکتر و پرستاری میدید با برادرم همینو می گفتند. با حال زارم گفتم بسه ابروم رو بردید انقد نصفه شبی تو بیمارستان چرخیدید و این حرف رو زدید. دکتر عمومی اومد بالا سرم و پرونده های معده و اعصابم نشونشون دادن گفتن قرصات تموم شده؟ گفتم اره مامانم گفت چرا نگفتی برات بخریم. گفتم روم نمی شد. تو پول نداری هر چی داری باید واس قرص های خودت بدی. مامانم و برادرم باز شروع کردن از بیمارستان تا خونه تو سرم زدن که قرص نخوردی گرفتارمون کردی. وقتایی که مریض می شم و با حال مرگ بیمارستانم می برن دلم می خواد یکی عاشقم بود و منو بیمارستان می برد و ناز و نوازش می کرد نه تحقیر و سرکوفت. تو دلم گفتم صبرکنید شاید یه روز تونستم خرج خودمو بدم. اونا منتظرن من ازدواج کنم راحت بشن به مامانم گفتم چرا منو به دنیا اوردید و می خواهید از شرم خلاص شید. همونطور که تو هیچوقت شوهر نداشتی منم هیچوقت بابا نداشتم. یه بابای عیاش مشروب خور که فقط برام مشکل پشت مشکل درست می کنه. گفتن ما تورو به هرکسی نمی دیم تو هم نمی تونی پیش هر کسی تاب بیاری. مامانم سواد نداره اما میدونه من از دخترای هم سن و سالم و همشهریام چقد جلوام گفت تو نمی تونی با شوهر سنتی دوام بیاری. داریم زندگیمونو می کنیم این حرفا چیه می زنی. گفتم من میدونم وقتی یکی از دخترای روستا عروس می شه تو غصه می خوری. همه ساکت شدن در اثر ارامبخش یک روز کامل به دور از گوشی و اینترنت خوابیدم. مامانم گفت دیگه فکر کتاب از سرت بیرون کن غصه اون دو میلیون پس اندازت هم نخور خدا روش می زاره دوباره جمع می شه. همین که همه میدونن کتاب نوشتی کافی هست. به جهنم که پخش نکرد. تو غصه هیچی نخور ما نمی خواهیم تو مریض شی. و الان خبر رسید کتابم رسیده قشم خستگی یک هفته فشار عصبی از تنم بیرون رفت.  

Tuesday, January 23, 2018

نمی توانم از خودم دفاع کنم

علاوه بر مشکلاتی که در انتشار کتابم ایجاد شد خیلی ها گفتند نمایشگاه امسال میای ایران و می بینیمت و من نداشتن هزینه سفر رو بهانه کردم در حالیکه واقعا هزینه اش را ندارم اما اگر ایران هم بودم شرکت نمی کردم. حتی زمانی که مرا به انجمن های ادبی امارات دعوت کردند هم نرفتم. من خسته تر از این دورهمی های متظاهرانه فرهنگی هستم. من خجالتی تر و بی اعتماد به نفس تر از چیزی هستم که در دنیای مجازی نشان می دهم اینجور شلوغی ها و در معرض نمایش قرار دادن خودم را دوست ندارم. با وجود اینکه از افسردگی رنج می برم و رعشه های دستم در جمع و حالت دستپاچگی ام همیشه بر خجالتی بودنم می افزاید. و در آخر اینکه هرگز دلم نمی خواهد جایی در میان اهالی ادبیات و قلم حضور پیدا کنم من قد و قواره اش نیستم. فن بیان ندارم نمی توانم در مقابل نوشته هایم از خودم دفاع کنم. نمی خواهم کسی رعشه های اندامم و سرم را ببیند یا وقتی در حال دستپاچگی جلو جمع سوتی می دهم. من غار خودم را دوست دارم. نمی خواهم هیچ نمی خواهم.

Tuesday, October 10, 2017

مصائب گشت و گذار با اشراف

دیگه همه عالم فهمیدند که من دوست پیداکردم. اون شوهر کرده و یه سری گزینه از ازادی بدست اورده واونم اینه که می تونه با دوستاش بره بیرون ولی اجازه نداره هیچ عکسی از خودش بزاره اما چون همسرش پولدار هست خوذدشو با پول شوهر دلداری می ده. در نظر من که خر همون خره و فقط پالون و قیمش عوض شده. اون چند سال ناپدید بود و حالا که با یه مرد پولدار سنتی ازدواج کرده با ماشین اخرین سیستم سرو کله اش تو اینستا پیدا شد و یک روز گفت می خوام بیام خونتون بعد که خانوادت موافقت کردن با هم بریم بیرون. من هم رفتم با لینکه هیچ پولی نداشتم برا خوردن توی کافه ها اونم کافه شکسپیر که خیلی گرون است. احساس می کنم فقط از جنبه ادبی منو دوست داره ازینکه با حرف زدنم اطلاعات و اگاهی کسب می کنه بدون کتاب خواندن و به خودش زحمت دادن. فعلا که ازش راضی ام. من که کافه وکافه نشینی بلد نیستم چون بیماری عصبی و اضطراب دارم وقتی مکان عمومی یا توجمع می رم سرم به رعشه در میاد و دستام و گردنم به شدت می لرزه و دست و پامو گم می کنم و چون زخم معده دارم یه چیز ساده به اثرار اون سفارش دادم که اسهال نشم. یک دونات که خورده های شکر روش بود اینجا دونات شیرینی پولدارا به حساب میاد چون گزاف است. وقتی می خوردم انقد دستم می لرزید و خورده های شکر می ریخت رو مبل ولی اون یه دختر افاده ای است بااینکه تو خانواده فقیری بوده افاده رو از دوران مدرسه هم داشت و در ارزوی شوهر پولدار و دشداشه پوش بود. اون با افاده سق می زد من اخر کار یادم اومد که باید با دستمال بر می داشتم تا دستم کثیف نشه. به یه نوشابه هم که سفارش داده بودم برا اینکه بهش بی احترامی نشه می خوردم و چون می دونست معده داغونی دارم گفت می خوای بازم واست دونات بیارم نوشیدنی گاز دار هست معدتو اذیت نکنه؟گفتم نه ممنون کافیست. بعد با هم رفتیم یه فروشگاهی که زلم زیمبوهای دکور خونه می فروشن اون گفت هر چی می خوای بردار من ولی همش می خواستم پشت شلف ها قایم شم در کیفم باز کنم ببینم پول به اندازه کافی همرام هست یا نه. وقتی رسیدیم پای کشی یر طاقت نیاوردم نگاه کردم گفت اگه پول همرات نداری من می دم گفتم نه فقط نگاه کردم کلید همراهم است یا نه. اون با اینکه الان زن یه تاجر شده و همیشه اسناب بوده دلش واسم می سوخت سعی می کرد خودشو افاده ای نشون نده ولی این بخشی از شخصیتش شده بود و منم انزوا و هجالت و رعشه های دست و گردنم بخشی از شخصیتم شده بود. به هرحال دلم نمی خواد از دستش بدم.

اشتراک در فيد مغزهای آكبند

Friday, August 04, 2017

آگهی استخدام

[In reply to Naele yousefi]
آگهی استخدام

نائله یوسفی

جوان در حال پیاده روی با هر نیش که به ساندویچ می زد دیوارهای کوچه و دیوار خانه و ساختمان ها را نگاه می انداخت و بی اعتنا رد می شد. نگاهش به تیر چراغ برق افتاد. پوستر بزرگی که مربوط به آسایشگاه سالمندان بود و تصویر چند سالمند زیر آدرس و شماره تلفن بدون هیچ توضیحی.  پوستر را از دیوار آهسته آهسته برداشت و در جیبش لوله کرد. او جوان بیست ساله ای بود، سپیدی زودرس و به ارث برده ی موهایش بیش از یک چشمی بودنش که در دعوای ِ مدرسه ای بینایی اش را از دست داده بود به چشم می خورد. در مراحل ابتدایی سال دوم، ترک تحصیل کرده و شاگرد خورده فروش انتهای خیابان بود. شب ها را در اتاقک نا گرفته ی انتهای مغازه که محصولات بسته بندی شده انبار شده بود می گذراند وفروشنده  در را از پشت به روی او قفل می کرد تا امکان دستبرد زدن به مغازه نداشته باشد. فروشنده تمام جعبه چوبی های نم برداشته را آنجا ذخیره می کرد و نزدیکای سال نو و بهار به گلخانه ها می فروخت. جوان روزها را بیرون خانه به سر می برد و شب به زندانی که خود از روی ناچاری انتخاب کرده بود باز می گشت و گله ای نداشت. محل سکونت فروشنده طبقه اول بود و همسرش گاه به گاه به جوان سر میزد و پس مانده های غذاها و کنسرو های تاریخ گذشته و گرمکن های مردانه و زنانه که متناسب سن خودش و همسرش بود به جوان تحویل می داد و نمی پرسید که می خواهی با آنها چه کنی فقط می خواست که چیزی از خانه شان بیهوده به سطل آشغال نرود و در واقع یک نوع بخشنده بودن را تمرین می کرد.

یک روز پس از برداشتن پوستر، جوان با دلپیچه های صبحگاهی تمارض کرد و برای رفتن به درمانگاه از فروشنده اجازه خواست. مسیر را یکی در میان با اتوبوس و مترو عوض کرد. آسایشگاه در دورترین نقطه و حاشیه ی شهر بود. مدتی بود که جوان علاقه ای به شنیدن در دودل های دیگران نداشت. روزهایی بود که نیاز به همدردی عاطفی داشت و کسی مسئولیت تامین سلامت احساساتش را به عهده نمی گرفت و برای عواطفش ارزشی قائل نبود و همین که خرشان از پل می گذشت او را به عنوان نوار ضبط  صوت می شناختند. دیگر به کسی اجازه همدردی با او و اینکه خودش خواستار همدردی با دیگری باشد را نمی داد به این عقیده رسیده بود که سنگ صبور بودن برای دیگران یک نوع ظلم کردن به احساسات شخصی خود اوست، زیرا کسی به او احتیاجِ عاطفیِ دائمی نداشت. دوستانش رابطه شان را با او قطع کرده بودند و هنگامی که برای دریافت اندکی محبت به سراغشان می رفت. می پرسید دوستی مان چه شد؟ در جواب با ترک تحصیلش سرکوبش می کردند و او را به تباهی آینده اش متهم می نمودند. دست ها در جیب خداحافظی می کرد و باز می گشت و بغض هایش را فرو می خورد.

**

هنگام ورود به آسایشگاه نگاهش را به پیرزن ها و پیرمردهای چروکیده و ویلچرنشین ها می انداخت و احساس مشمئز کننده ای از بوی کهن سال بودن در خود حس می کرد. وارد راهرو شد و نگهبان او را به بخش امور دفتری و اداری راهنمایی کرد. پس از یک گفتمان کوتاه و یک دل کردن خودش اعتراف کرد که تحصیلات قابل توجهی ندارد و حاضر می شود به عنوان یک منشی یا در بخش سرویس دهی و نظافت مشغول به کار شود. زن یک دور روی صندلی چرخانش این طرف و آن طرف چرخید از زیر گردالی ِ عینک او را برانداز کرد و سپس فرم استخدام را داخل کشو گذاشت و گفت:  ببینید ما برای این ها آگهی نداده ایم. اینجا چند میانسال هستند که نیاز دارند با کسی از خودشان و سرگذشتشان حرف بزنند. آیا شما حاضر می شوید در ازای گرفتن مبلغی، چند ساعت در روز به اینجا مراجعه کنید و حوصله تان را در اختیارشان قرار بدهید؟خودتان که می دانید انسان سنش بالا می رود کمتر گوش می کند و بیشتر می خواهد بیان کننده باشد. جوان آرنجش را که روی دسته صندلی گذاشته و دستش را زیر چانه زده بود رها کرد و گفت. فقط همین؟ زن با طمانینه جواب داد بله. همین برای آرامش روانشان کافی است. جوان ابتدا در دهنش بالا پایین کرد و سپس گفت: بله حاضر هستم.

در اولین روز کاری جوان را به هال بزرگی هدایت کردند. آنجا انواع عجز و ناتوانی ها را می دید. نگاه های غم انگیزی که چهار چشمی او را می پاییدند. ابتدا به سراغ مردی رفت که به آلزایمر دچار بود هیچ عکس العملی هنگام غذا خوردن نداشت. با هر لقمه باید به او متذکر می شدند که بجو و قورت بده و او بی اعتنا و بی حوصله می جوید و در عین حال اشتباه می کرد و به بیرون پس می داد و پرستار کلافه می شد و از سر می گرفت. پرستار گفت: او سخن نمی گوید اما تخت کناری مدام پرحرفی می کند. جوان روی لبه تخت نشست. سالخورده یک روستایی به نام بابا کوهی بود که فرزندانش هنگام رفتن به شهر او را پشت در آسایشگاه رها کرده بودند و هنگامی که به خانواده اش دسترسی پیدا کردند هیچ هزینه ای برای نگه داری او به عهده نگرفتند و به عنوان پدر خود انکارش کردند. آسایشگاه با اکراه و تواضع و از روی نوع دوستی او را پذیرفت.[In reply to Naele yousefi]
سالخورده شعرهایی بومی و روستایی می خواند که در دوران کودکی و جوانی از اطرافیان شنیده و به خاطر سپرده بود. حافظِ سه هزار بیت شعر بود و نام شاعرانشان را نمی دانست  گفت: هرجا شنیده ام به خاطر سپرده ام و هر کدام که به دلم نمی نشست به خاطرم نیز سپرده نشد. چون فقط سخن حق به خاطر می ماند. جوان هر روز به طور مداوم یک ساعت شعرها با همان خط کودکانه ی حاصل از دو سال تحصیلش در دفترچه می نوشت وسپس به سراغ زن سالمندی رفت که از دردهای زنانه اش می گفت، از مردی که در جوانی او را دلشکسته کرده و سالها با رنج نداشتنش زیسته بود. گفت: عشق اگرعشق باشد می تواند همه زشتی ها و پلیدی ها و ناجوانمردانگی ها را تاب بیاورد و رنج را بر خود هموار کند به همان اندازه که دوست بداری همانقدر فراموشی طول خواهد کشید. مدام به کیسه ادرارش زل می زد و قیِ گوشه چشم را با انتهای چارقدش می گرفت. جوان در انتهای حرف زن گفت: با این وجود شما هرگز به فراموشی نسپرده اید. زن چشمش را از روی نوشته های او برداشت و گفت: بله. فراموشی بیماری ِقرن است. و در این بیماری همه شریکند. کمتر کسی عشق را از نگاهِ معشوق می نگرد.  در مورد من تنها مرگ می تواند باعث فراموشی ِظلم های عاطفی ِتحمیل شده ام شود.

جوان در طول چند ساعت و چند رو آنقدر مشغول روزمرگی های سالمندان شده بود که دیگر همدردی دیگران و ابراز عشق هایی که مخاطب هایش دیگری بود، آزارش نمی داد پیش تر هر که با او از علاقه قلبی اش به دیگری می گفت، خود را سرخورده و تنهاتر می دید از اینکه در قلب کسی جایگاهی ندارد و دریافت حقوق آخر ماه خود را نیز از فروشنده فراموش کرده بود. پس از یک هفته برای دریافت آخرین حقوقش بازگشت و همسر فروشنده را دید که کنار مرد و روی چهارپایه ی او به شاگردی مشغول بود. فروشنده بی آنکه مهره های گردنش را بالا بیاورد گفت: شاگرد باید مثل مشتریِ تاکسی دربستی باشد. بزن به چاک. جوان خشمش را در مشت های آویخته اش کظم غیظ کرد و گفت: به گداخانه بازنگشته ام ولی خوشحالم که از این گداخانه رفته ام و در خواستش را بیان نکرد. کوله اش را از اتاق پشتی جمع و جور کرد و رفت. پس از آن شب ها را دراتاقک فلزی نگهبان سالمندان به صبح می رساند. بعد از چند ماه همه یادداشت های برگرفته از خاطرات سالمندان  را با نام و هویت کامل شان به ویراستار سپرد، کلید یک اتاق شخصی را در بخش مردان آسایشگاه به او دادند و سالها از تنوع ِ رنج ها و شادکامی و ناکامی های زندگانی سالخورده گان با نام مستعار کتاب نوشت و به چاپ و انتشار سپرد و از هزینه سرگذشتِ دردهایشان برای ادامه حیات خود بهره برد.
#نشریه صدف #داستان
نائله یوسفی

اسفند

[In reply to Naele yousefi]
نائله یوسفی

بوی ترقه های دست ساز کوچه را خفه کرده بود. در زدیم به رسم همیشه، در باز بود پرده پشت در نیز به یک طرف. وارد شدیم. کسی به کسی نبود. هر که به کاری و به باری. هر که به سوز و به نوایی. ننه خرما دیس و سینی های مسی و نقره را شنبلیله و ماش و جو و و عدسی و شاهی و نخود نم گذاشته بود. حیاط به خورد این بو رفته بود. نوه ها گرم ِ لی لی حوضک و هفت سنگ بودند، چرخ و واچرخ می زدند و از هراس افتادن به سینی ها زیر چادر ننه خرما پناه گیر می شدند. چادر ننه خرما خیمه گیرِ بی کسان بود. سَرد بود اما گرمای وجود داشت. ننه خرما نرم بود و جسارتِ ننه سرما را داشت.  شمشیر خانم شصتش را روی باریکه آبی که از شلنگ بیرون می زد فشار داد و آب ها را از روی قالی ها و گلیم به صورت مردها پشنگه کرد. گفت: ران گوسفندی خورده اید، اشکمتان همیشه به آتش است. گل های قالی را لگدکوب کنید. از کت و کول افتادم. خدایا من را مرگ بده از قاطرهایم. بچه ها و شوهر را یک جا قاطر می خواند. دلش به دختر بود و هفت پسر داشت. پنجه کِش را دست مرد داد و خود کنار کشید. مرد گفت: شمشیر، راست ِ خدایی تو دختر داشتی می بردی اش آشپزخانه به آنها نیز می گفتی سلیطه صحیح است؟ صاحب جان را از یتیم خانه آوردیم قدرش را ندانستی. به جان هم افتادند. شمشیرخانم تشت آب را برگرداند و با پَس ِ آن به فرق مرد کوبید. مرد شلنگ قرمز را دو لا کرد و کف دست گرفت و محکم به طبله شکم شمشیر زد. شلنگ خیس بود و شترش شترق به تن شمشیر می خورد، صدا می داد و جیغ بر می خاست. پسر هفتم طاقت نیاورد، جست و شیر فلکه را بست. ننه خرما کنار ایستاده بود و صلوات می فرستاد. پسر دوم آهار پدر را از پشت سر گرفت و از مادر جدا کرد. پسر اول زیر بغل مادر را به زیر ساعد زد و به اتاقک برد. بچه ها یکی یکی گُر گرفتند آنها که در کوچه بودند دم خانه را خلوت کردند و برادرها به انبار رفتند.  شمشیر خانم در اتاق دامنش را پایین داد و بلند شد. به مطبخ رفت و با درد کبودی ها ملاقه را برداشت و آش را هم زد. ننه خرما صلوات را با مهره های تسبیح یکی یکی رد می کرد و چشم از حوض بر نمی داشت. نه نگاهش به مرد بود و نه به اتاق ها. مرد پای منقل دراز کش شد. خزه های ته حوض سبزی می انداختند. قورباغه ها جست و خیز می زدند. گُل های قالی در چرکاب غلط می خوردند و جان می دادند. قالی در آفتاب مرگکی اسفند ماند. صاحب جان نگذار مانند گل های قالی چیزی از من به دلت بماند و کبره ببندد. بگو و جاری باش. نگران سنگلاخ های سر راهت نباش من همان خُرده سنگم که به تقدیر صبور می ماند نه کنده می شود و نه بُرده، می ماند.
صاحب جان نبودی یکدیگر را تکه پاره کردند. نبودی یک چای ما را مهمان کنی گپ زدن که تشریفات خودش را دارد. روی پیت حلبی خرما نشستیم کسی نپرسید خرمان به چند؟ آخر کسی خرِ بی پالان نمی خواهد.
 یارم سپند اگر چه بر آتش همی فکند/ از بهر چشم تا نرسد مر او را گزند
او را سپند و آتش ناید همی به کار/با روی همچو آتش و با خال چون سپند
دور منقل خالی شده بود و بوی پیه و چربی و ران و جگر گوسفندی دل ما را برده بود. ما آتش زیر خاکستر این منقلیم گاه به پای شما می سوزیم صاحب جان گاه به پای جاهلیت مان. آتش زیر خاکستر خوشرنگ و لعاب است از زیر سیاهی ها کورسوهای نوری روشن و خاموش دارد. آب به آتشم نریز بگذار زیر خاکسترت بمانم، بیقرارباشم و گاه شعله کشم. اسفند بودیم، اسپند، در بهمن شما و شلوغی شما دود شدیم، در ولوله ی بهارتان ناپیدا ماندیم. نه زود آمدیم نه خیلی دیرِ دور. میانه آمدیم. می دانی که بهار صد رنگ دارد یک رنگش مال ماست. شما یکرنگی ِ ما باش. گل خودرویی از برای شما آوردیم. دسته چین کرده بودیم. سلیقه ما را بپذیر و بگذر. این گذر که می گوییم گذر از ما نیست گذر ِ روزگار است. می دانی که این مردم بهارشان سَربشود دلگرمی تابستان را دارند، من اما که را دارم؟ چرا مگر تو را ندارم؟ دارمت در دل، آنچنان که تو مهربانی را. نامه را گذاشتیم روی اجاق، بپا نسوزد. همان پاتیلی که آش غلغله می زد و بخارش قلم و چشم ما را نم برداشته کرد. جوهرمان کفایت دردها نکرد. اسفند بودیم، بی صدا آمدیم، خاموش رفتیم، صاحب جان تو با ما این چنین مکن. مظلوم آمدیم، بی گوشه ی چَشمی رفتیم. تو با ما این چنین مباش.
شعر از حنظلۀ بادغیسی(شاعران بی دیوان)
#نشریه #داستان نائله یوسفی یکشنبه 22 اسفند 1395
https://t.me/nellynevesht
مرد از داربست افتاد و یک سال روی لنبرهایش نشیمن شد و کرم زد. کرم ها یکی یکی به خورد دوشک می رفتند و روی تن مرد لول می خوردند. کرمی راسته ی شانه اش را گرفت و خزید رو به چشم هایش رفت دست های مرد فلج بود و نمی توانست از روی صورت خود براند. کرم به کاسه چشم مرد افتاد و روی عدسی خزید. گوشه سفیده چشم را گرفت و به داخل نفوذ کرد.
https://t.me/nellynevesht
‏پدربزرگ برای مادرم یک رادیو خریده بود زمان دختری اش مادرم تا شش سالگی من به برکه که میرفت به کمر می بست و قرآن گوش می داد
‏⁦  ⁩ وقتی رادیو از بند کمر مادرم رها شد و به برکه افتاد روی آب آیه الکرسی می خواند مادرم هر چه دلو انداخت صدا دورتر می شد.
‏⁦  ⁩  کنارمادر ایستاده بودم و برای رادیو گریه می کرد.
https://t.me/nellynevesht

بتول خانم

[In reply to Naele yousefi]
نائله یوسفی

داستان بتول خانم

بتول خانم یک آشپزخانه نُقلی ِ مربعی شکل داشت که هر مترش  را هر روز با قدم وجب می زد. زنان فامیل از او می خواستند که در دورهمی هایشان حضور پیدا کند و تجربه جهانی را بیرون از آشپزخانه داشته باشد. او سماجت می ورزید و با بهانه های جورواجور که نمی شود، نمی توانم باید برای شام و ناهارشان خانه باشم دعوت ها را یکی یکی رد می کرد. او آب و رنگی هم داشت اما به زیبایی صورتش توجهی نداشت و به خود نمی رسید. می گفت: مگر من از دنیا دل خوش دارم یا که شوهری کنارم باشد. پُرز سبیل هایش تا گوشه لب ها بود و زیر چانه دو سه شاخه ریش مردانه روییده بود که با بالا رفتن سن ضخیم شده بود و بیشتر خودنمایی می کرد.  یک بار به سماجت همسایه پس از قرنی نزد مشاطه رفت و از دقیقه اول جیغش هوا شد و گفت: یک هزار درد بی درمان دارم این درد اضافه کاری است. دست مشاطه را پس زد و برخاست و رفت. او بچه ها را از کودکی خود شستشو می داد و آنقدر می سابید تا قرمزی روی پوستشان مانند جای زخم کبره می بست. دختر و پسر بزرگتر به سن بلوغ رسیده بودند و بچه های همسایه از دانستن اینکه توسط مادرشان حمام و قطیفه می شوند متعجبانه آن ها را به سخره می گرفتند. بعد از آن دختر و پسر شرمشان آمد و بتول خانم را راه نمی دادند و ابرو گره می زدند و و با لگد در را  روی صورتش می کوفتند.

 در آشپزخانه ی بتول خانم هر قابلمه برای خودش جا و مکان و شناسنامه و تاریخ ِدیرینه و احترام و مقام و منزلتی داشت. هیچ کدام از فرزندان را نیز به قصد کمک کردن در هنگام آشپزی نمی پذیرفت و در عین حال از فرزندان گله می کرد. او روی قابلمه ها وسواس بیمارگونه ای داشت. هر تاس نیز باید پس از شست و شو پشت سر تاسی دیگر قرار می گرفت. اگر یکی می خواست در یکی از آنها چیزی بپزد خود بالا سر آشپز می ایستاد و متذکر می شد که کدام قابلمه برای خورشت است کدام برای شیرینی پزی و کدام برای غذاهایی که سبزی دار است و پس از پخت رنگ ادویه به جا می گذارد. همه وسایل را به اندازه کوتاهی ِ قد خود چیده بود و اگر چیزی را بالاتر از دست رس او می گذاشتند دادش در می آمد.

 شوهر بتول خانم سال و ماه می کشید و به خانه نمی آمد. یک عیاشِ پا منقلی بود که در خانه مجردی با رفیقانش به سر می برد و خوش بود گاه که برای آوردن جیره و مواجب به خانه می آمد منقل را با خود به اتاق می برد. بتول خانم روی آن منقل حساسیت چندانی نداشت. می گفت: خوب حالا که آمده همین که بخور نمیری می دهد بگذارم لنبرهایش را نیز روی آن منقل بسوزاند به من چه. از طرفی خودش دندان کباب خوری نداشت و در جوانی دندان های عقب اش در اثر خوردن چای و نبات با وحشتناک ترین دردهای دندانی افتاده بود و از جان خود که سیر شده بود، یک میخ به دیوار آجری کوفته، دور دندان را سیم پیچ کرده و به نوک میخ گره زده و محکم رو به عقب رفته بود و دندانِ پوسیده، آش و لاش بیرون انداخته می شد. از این رو دلش هم نمی کشید که برای بچه ها کبابی ترتیب بدهد. داغ دندان هایش به دلش تازه می شد. بچه ها بو می کشیدند و غُرغُر می کردند. می گفت: من خودم که دندان ندارم. بروید جگر پدرتان را بخورید. آشپزخانه دیوار به دیوار اتاق بتول خانم بود. یعنی خودش اینطور ترتیب داده بود. هر صدایی که بر می خاست فورا خود را می رساند. آنجا قلمرو او محسوب می شد و فرزندان نیز که از رفتارهای او به ستوه آمده بودند جار و جنجال را به جان نمی خریدند و منعطف، سر به زیر می انداختند و خارج می شدند یا اگر کار کوچکی داشتند باید به سوال او جواب می دادند. هرکه غریب و آشنا با او سر صحبت را باز می کرد از بی مهری های شوهر می گفت و از کوفتگی های حاصل از کار ِخانه داری و گریه اش را به تنهایی ِ آشپزخانه می برد و سر پیازها خالی می کرد. آشپزخانه محرم اسرار وپناهگاه امن رنج های او بود. بچه ها اوایل متوجه نمی شدند و به مرور که بالغ شده بودند می دیدند که مادر با گوجه های خورد شده ی در حال تفت خوردن و سابیدنشان و پیازهای نگینی دردو دل می کند و بغض ها را فرو می خورد. بتول خانم گوشه و کناره ها را تله می گذاشت و سم حشره کش می ریخت و یک بار سم که شکل خوراکی بود به خورد نان شوهر رفته بود و او که در خماریِ آخر زمان به سر می برد یک مسیر رفت و برگشت مرگ را طی کرده بود.  پس از آن فقط تله می گذاشت و روی آن تکه پنیر و پس مانده غذاهای بودار می ریخت.

میانسالی بتول خانم نیز مانند جوانی اش لذت بخش نبود. در آستانه پنجاه سالگی سنگ کوب کرد و به پهلو میان  قابلمه ها از بلندا به زمین خورد. بچه ها او را از میان ملاقه هایی که همراه او به زمین افتاده بودند کشان کشان بلند کردند و به شهر رساندند. پس از آن بتول خانم رنج نرفتن به آشپزخانه را نیز نمی توانست بر خود هموار کند. قلب با او همراهی نمی کرد و لگنش آسیب دیده بود. به تپ تپ می افتاد. بی قراری می کرد. آخر سر از دیواری که به دیوار ِ آ[In reply to Naele yousefi]
شپزخانه بود، پنجره ی تاقچه مانند ِ رو بازی در آورد و دریچه کوچک سبز رنگی به قاب چهار سوی آن گذاشت. بچه ها که مشغول تدارک و پخت و پز بودند را می پایید، اندازه نمک و فلفل و زردچوبه را خودش می داد و گاه رو بر می گرفت و از این پهلو به پهلوی دیگر می شد. شب ها پنجره را می بست که حشرات موزی آشپزخانه به اتاقش راه نیابند، یا که نگاهش به تاریکخانه ای که کورسوی زندگی را در آن می دید نیافتد و نخواهد شکنجه اش دهد. صبح به صبح با لگنِ لنگ زده دیوار را کناره می گرفت تا به دریچه رسد و لته را باز کند. زیر لب ناصر خسرو را زمزمه می کرد که سروده بود:

 در آرزوی آنکه ببینی شگفتیی

بر منظری نشسته و چشمت به پنجره.

 شش ماه از کار افتادگی بتول خانم گذشت. رنگ و رویش به زردیِ نرگس می رفت و باز می گشت. صبح ِ روزِ ششم ِ ماه ِ هفتم دریچه گشوده نشد. بچه ها تصور کسالت او را داشتند. نیمروز، در اتاق را گشودند و زن را پای تاقچه دیدند که چنبره زده بود. چهار زانو سر در گریبان و مهره های بیرون زده از گردن، به اغمای ابدی فرو رفته بود.

#داستان
#نشریه 30 فروردین
https://t.me/nellynevesht

آبدیده

[In reply to Naele yousefi]
آبدیده



خونریزی صنمبر چهار روز بود که بند نیامده بود رو به ضعف رفته و چشمانش گود افتاده بود و مردمک چشمهایش پس و پیش می شد. تبش که بالا می گرفت درخت شاتوت های سیاه را می دید که باد می خورد و تاب می خورد و از هر شاخه اش خون به زمین سرازیر می شد و به زیر پای صنمر می رفت و باز می گشت و شاتوت ها به زمین که می افتادند صدای گریه ی کودکی را می شنید که تمنای شیر دارد، صدای وزیدن بادی که بین شاخه ها می پیچید و دست و پنجه نرم می کرد به گوشش می خورد. با افتادن هر شاتوت صدای گریه بچه بلند می شد و باز به خواب می رفت از تب که فارغ می شد می گفت: بچه ام را بدهید وقت شیردادنش است. ننه ضربعلی می گفت: آرام بگیر بچه ات دارد پس می افتد قرار نیست زنده به دنیا بیاید و زانوهایش را گرفت و بلند شد. لنگه ی در ِ لق شده ی اتاق پهلو را کند و کنار نهاد و تیپایی به زیر منقل زد. زغال ها به شلوار ضربعلی پریدند و سوراخ سوراخش کردندو جای منفذ ها هنوز شعله کوچکی روی پارچه شلوارش نور می انداخت. ضربعلی گفت: حالم را خراب کردی ننه دو دقیقه دیر تر می زدی زیرش. این چه شیوه تو آمدن است. ننه پس گردن ضربعلی را گرفت و چنگ زد او را از زمین کند و به اتاق صنمبر برد. گفت این سطل های خون را ببر و در حیاط چال کن. با هر رفت و برگشت سیگار پشت گوشش را راست می کرد و می گفت: ایها الناس من بچه نمی خواهم به درد و عذابش نمی ارزد. ننه گفت: خفقان بگیر.

دم دمه های صبح ننه نوزاد هفت ماهه مرده را کف دست هایش گرفت و زیر شاتوت با موسی چال کردند. موسی بیل می زد و صنمبر در نظرش می رسیدکه آنها زنده زنده به گورش می کنند فریاد می زد و کف به دهن می آورد و نای بلند شدن از جایش را نداشت خودش را به ایوان رساند و روی آرنجش نیمه بلند شد و گفت بگذارید نگاهش کنم سرم را روی قلبش بگذارم زنده است شما کشتیدش موسی اگر قبرش را کندی شیرم را حلالت نمی کنم. موسی همچنان بیل می زد و پشت لب هایش که که سبز شده بود از عرق پاک می کرد و اعتنایی به مادر نداشت. بیل می زد و خود را در گور می دید که آواری از خاک به گلویش ریخته اند و خف خف می کرد توان جواب دادن به مادر را نداشت. ننه ضربعلی گفت. برو تو ما را دستبند نکن زن. این تب نبود که به خیالاتش پر و بال می داد بلکه باور صنمبر بود. لحاف را برداشت و مشت کرد و زیر پستان گرفت که شیرش بدهد. برایش لالایی خواند و لحاف را بوسه داد و چنگ زد و یک دسته از موهای بافته اش را با چاقو برید و روی لحاف بند کرد و دمش را با دست نوازش داد.

ننه و موسی خاک سپاری شان که تمام شد،  وارد شدند و وسایل و پستانک و لباس هایی که برای نوزاد آماده کرده بودند جمع کردند میان حیاط کوپه کردند و یک پیت نفت رویش سرازیر کردند و به آتش کشیدند. ننه گفت: داغ شکم از داغ فرزند بیشتر است. موسی گفت: ننه ام کی به حال اولش بر می گردد؟ ببریمش شهر دوا درمانش کنیم؟ من می ترسم ننه. ننه گفت: صبر خدا دوای درد است پُسُم. صبر خدا را کسی ندیده است ولی خیلی ها کشیده اند. ضربعلی آمد و دور آتش کنار موسی ایستاد و گفت: آسمان خدا به زمین می آمد ما به این دو بچه قناعت می کردیم؟ تو از آن باشی همیشه به رنج/ که همواره سیری نیابی ز گنج. ننه گفت: زخم زبان نباش. حالش را مراعات کن. داغدیده است.

**

حال جسمانی صنمبر روبراه شده بود. صبح ها بر می خاست و ابتدا به زیر درخت شاتوت می نشست و با خود حرف می زد آفتاب که بالا می آمد با آب پاش روی فضایی که نوزاد را خاک کرده بودند آب می پاشید و می گفت: دیگر کم کم باید جوانه بزنی. می بینی شاتوت ها دارند رَس می شوند و یکی یکی می افتند و روی زمین لخته می شوند پس تو کی می رسی فرزندم؟ جهد بسیار بکردم که نگویم غم دل/ عاقبت جان به دهان آمد و طاقت برسید. یک دانه شاتوت از زمین برداشت و مزه کرد. شاخه ای از درخت را چید و روی گور نوزاد نشاند و باز آب به پایش ریخت. گفت: سال دیگر تو توت های سیاه می دهی تا خون ِ رفته ی مرا به من بازگردانی.
#نشریه  #نائله_یوسفی  #داستان
https://t.me/nellynevesht
#داستان

مش یدالله زیر شلواری را بالا زده و تا زانو در سیمانی که به دور خود چاله درست کرده بود مشغول به هم آمیختن بود. کارگرها روی داربست در حال بالا آوردن گنبد برکه بودند. کدخدا گفت: خدا قوت. دست کمکی نمی خواهی؟ مش یدالله شَلابه ها را روی دست  ریخت و پس از اتمام کار خود را تکاند. گفت: نه آقا وصیت ننه ام است این را اگر خودم شریکش نباشم و پایم در گِل نباشد و سیمان پاکوب نکنم که دیگر ثوابی ندارد. دشواری اش همان کندن برکه بود که جربزه چاه کنی نداشته ام، یعنی از همان ابتدا سر چاه ایستاده لرزه به تنم می افتاد و پشم هایم سیخ می شد. تاریکی چاه هم جگر می خواهد. من که یوسف پیغمبر نیستم. همین ننه ام بارها گفت: پس از مرگم من را به چاه ِ بی آب ِ دور افتاده ای بیانداز که نه آبی به جسم انسانی ام پالوده شود نه آبی را متعفن کنم و نه وجبی از زمین خدا را اشغال و هم هراس تو از ظلمت بریزد. هنگامی که او را به طناب بستم و رهایش کردم پَسَش نرفتم. هراس از چاه نیز چون مرگ گریبانم را گرفته است. آخر مگر می شود مسلمان باشی و از مرگ بهراسی. این یعنی یک جای کار می لنگد. هنوز نتوانسته ام بی نیاز مطلق بشوم، گاه به حال خودم می گریم و از خدایم شرمم می آید. کدخدا پوزخند زد و گفت: ترس های تو یکی دو تا نیست از زنت هم می ترسی و نامش را عشق و عرفان می گذاری. می خواهم همین حوالی برای انگشت بریده ضربعلی برکه ای بکنم بلکه خدا گوشه چشمی بیاندازد. مش یدالله آب را از پاشنه پایش چلاند و گفت: همانگونه که گناه را با گناه پاک نمی کنند تو نیز داری گناهت را با یک خوبیِ غیر ِمربوط توجیه می نمایی. برکه برای ضربعلی انگشت نمی شود. برو و حلالیت بطلب و هر چه که آرامش می کند همان را به دلش خوش کن. رمضانعلی که در کار قنات خِبره افتاده بود سر به کار بود و ماله ها را به سیمان می کشید گفت:  اگر برای اسم و رسم می خواهی من می گویم مسجد. صد البت که هر چیز که برای مردم باشد نامدار است. حالا می خواهد برکه باشد یا مسجد. ممکن است امسال باران نگیرد و آبدان مش یدالله روسیاه شود. مش یدالله گفت: بد به دلم نیاور. هنوز چله کوچک است. چله بزرگه آب از برکه سرریز می کند.

کدخدا مطالبه اش را با مُلا در مکتب خانه در میان نهاد و شیخ عبایش را که از روی شانه می لغزید بالا کشاند و گفت: عبادت به تقلید، گمراهی است. کدخدا جان این ده کوره پنج  آبگیر و دو مسجد دارد که هر که دستش رسیده است برای خود نامی خریده و رفته است. یکی از نشانه ها است که دنیا آخر می شود وقتی تعداد مساجد زیاد شود.  کدا خدا گفت می خواهم سر راه رودخانه ی فصلی مسجد بسازم و مسیر را به روی نخل بگذارم دیگر خطری برای مسجد ندارد. رودخانه نیز به برکت خدا در جریان است. می خواهی در بستر رودخانه بنا کنی و راه خدا را بند بیاوری؟ از قدیم الایام این  شط فصلی  روان بوده است. چهار وجب قبرستان را حصارکش کرده ای برای مقبره خانوادگی ات، هیچ حالیت هست چه به روزگار خودت می آوری؟ کدخدا جانماز را جمع کرد و گفت می خواهم آن دنیا انگشت ضربعلی بر علیه ام شهادت ندهد و اینکه پس از من نامی بر زبان ها باشد. خوبی به من نمی آید؟ مُلا لبخندش را خورد و گفت: برای ضربعلی باید به اندازه بدی هایت به شخص او خوبی کنی. یک خانه بهداشت بنا کن، سوز سرما مریض ها به پیچ و خم دره ها گرفتار نیایند. دعا خانه ی صاحبش را می شناسد!

کدخدا معماری از شهر آورد و زمین را با گچ سفید خط کشی کرد گفت فردا کارگرهایم را می فرستم. بنا پی ریزی کرد و هر روز یه یال از دیوار مسجد را بالا آورد. تیغ آفتاب به سرشان می خورد یک لنگ را خیس می کردند  و روی سر می انداختند باد به زیر لنگ می خورد و خنک می شدند. کدخدا گفت: نخسته. بفرمایید شربت. ضربعلی به سوی نخلستان می رفت و زیر لب می گفت: دولت به خران دادی و حشمت به سگان/ پس ما به تماشای جهان آمده ایم؟ کداخدا گفت: مفنگی، برای تو نیز دارم. می خواهم از شرمندگی خدا در بیایم و برایت آلونک بسازم. ضربعلی گفت: حق، به ترسوها حاجت ندارد. من کینه ندارم. کینه نداشتن یعنی بخشش. و گذر کرد.

اولین باران زمستانی باریدن گرفت. بستر رودخانه را چرخانده بودند و آب همچنان به سوی مسجد روانه می شد. کداخدا گفت: دلم تاب ندارد. نکند آب به مسجد بیافتد. ملا گفت: "رود فصلی به راه خودش عادت دارد. او سالها با صدق و راستی و ایمان آب، سنگریزه صیقل داده است. بچه را هر چقدر از مادر بگیری دایه برایش غریبه است. کار هر مرد نیست خرمن کوفتن." آب به پله ها رسیده بود. کدخدا با دلو آب را از طاق مسجد می راند و الله و اکبر می گفت. یک دلو را بیرون ریخت آب با بی رحمی کسی که قطره ای از او را به جای ناحق ریخته باشند وارد می شد. دو دلو سه دلو و چهار دلو کدخدا از شانه افتاد. کاشی کاری های مسجد یکی یکی ریزش می کرد و می شکست. ستون میانی تالار فرو ریخت. برق اتصالی کرد و فیوزها ترق ترق می سوخت. کدخدا خود را تا زانو میان آب دید. هر چه تکه و خورده از آجر مانده بود سر راه آب سبز می شد و می رفت. ملا گفت: جاهلی نکن بیا بیرون. آب خودی نمی شناسد. کدخدا خودش را بیرون کشاند و رودروی اهالی زانو به گریه زد. آب از او چکه چکه می کرد. اهالی با چشمان وزغ زده او را نظاره کردند و یکی یکی پراکنده شدند.

 #داستان
https://t.me/nellynevesht

مرد نشست. دختر دامن خود را بر چید. چشم های مرد روی کاسه زانوی او مات رفته بود.دختر بلند شد و  به ایوان رفت و بچه گربه ها را بغل گرفت.  گربه مچ دست او را لیس می زد. دختر گردنش را روی سر گربه خم کرد و لپش را به پرزهای گربه مالید. گربه خمار می شد و باز لپ های او را طلب می کرد. مرد مجله پلی بوی را از روی میز هال برداشت و ورق زد. از همانجایی که نشسته بود مجله را پرت کرد و به باسن دختر خورد. دختر برگشت و مرد را روبروی خود دید. مرد گفت: راسل و سارتر و اگزیستانسیالیست و اصالت بشر و  تاریخ فلسفه غرب می خوانی و با تخیل این عکس ها با خودت ور می روی؟ دختر گربه را به پایین سُراند و گفت: تو یک دگم متعصبی. مرد گفت: تو یک بیماری. هر دفعه به یک سمت و حزب و دینی تمایل پیدا می کنی. یک روز فروغ فرخزاد می شوی از خانواده می بری فحششان می دهی  و عاشق پیرمردهای خوشتیپ اخته ای. یک روز کمونیست دو اتیشه ای. تمام روزت چپیدی گوشه اتاق منزوی گری می کنی. این قرص ها چیست؟ ادای افسرده ها را در می آوری. مرد قرص ها را از جیبش در آورد ونسخه راخواند. بیا. اصلا دکترت می داند با خودت ور می روی و توهماتت بیمارت کرده است. دختر دستش را که از دقایقی پیش پنهانی مشت کرده بود بلند کرد و توی چشمهای مرد فرو برد و بعد لگدی به زیر خشتکش زد. مرد خم شد و راسته ی دیوار را گرفت و قرص ها را کف حیاط انداخت. با ناله گفت: بنشین دوره های ده جلدی بخوان. زیر جمله ها خط بکش،کتاب ها را به گه بکش. دختر به سمت او رفت و با دمپایی پایش را بیخ خرخره ی مرد گذاشت. دختر گفت تو هیچی نیستی. تو یک آشغالی که از تحقیر من تجزیه می شود. تجزیه که بشوی اندک می شوی. این ریز شدنت به تو لذت می دهد. مرد پای دختر را از روی گلویش عقب راند و گفت:  الان فهمیدم تو خواستی ادای سلین را در بیاوری یکهو به خودت آمدی دیدی مریض شدی. یادت است  شخصیت کتابهایش یک پسر افسرده بود که همیشه با خودش ور می رفت؟ چند وقت پیش نیز خواستی   رابعه شوی همان زنی که قرن ها پیش عارف بود و نتوانستی. تو در همه چیز شکست خوردی. تو یک شخصیت ضعیف النفس هستی که مثل گل خودت را به هر شکلی در می آوری کوزه در نمی آیی. مجسمه خود ساخته ات خراب می شود. دختر سرد مرد را گرفت و به زمین سمنتی کوبید یک بار دوبار سه بار. خون از پس کله اش  کف زمین پهن شد. مرد هیستریک می خندید. قهقهه می زد.  گفت: دلت می خواهد سر من را بکوبی به لبه حوض؟ مرد باز خندید و قهقهه زد دختر دندان هایش را قفل کرد و سر او را رها کرد. مرد پشت سرش را با کف دست گرفت و بلند شد و گفت:  من تو را با همه این ها دوست دارم. باید حقیقت وجودی ات را به رویت می آوردم  تا بی اعتنایی تو را برای خود جبران کنم.  بله من یک کثافتم. من کثافتم.  دختر تفی حواله صورت مرد کرد. مرد زبانش را پشت سبیل هایش کشید و جای تف ها را با زبان مزه مزه و پاک کرد. دختر وارد هال شد. مرد سگک
کمربندش را محکم کرد و رفت.
https://t.me/nellynevesht

ننه بزرگ

وقتی ننه بزرگم مرد مردا زیر تابوت رو گرفتن و بردنش مقبره. اینجا خانم ها رو راه نمی دن به قبرستون. یعنی اهل تسنن اینطورن. می گن وقتی زن بره قبرستون مرده ها تنشونو لخت می بینن و این حرام است. آخه مرده ها که اون دنیا مشغول حساب کتابن یعنی هنوز شهوتشون مونده تو این دنیا که زن بره قبرستون تنشو لخت می بینن؟ وقتی خاکش کردن برادرم یه تیکه از روسریشو که تو بیمارستان باهاشون بود زیر خاک نشانه کردن و دم پارچه رو بیرون گذاشتند. اینجا نمی گذارند رو قبر سنگ بگذارند. می گن سنگ باعث می شه از اول تا آخر دنیا ذره ذره های سنگ به جونش اتیش می شه و داغ می شه. خب اگه اون مرده جهنمی باشه چی؟من که جواب سوالهام رو هیچوقت نگرفتم. حتی هیچ منبع موثقی هم نشونم ندادند. دیشب خواب دیدم مردها زیر تابوتم رو گرفتن و می برند و از تو تابوتم هیشکی حرفمو نمی شنید. می گفتم من نمردم من فقط جام عوض شده. زن ها پشت میله مقبره ایستاده بودن و خاک شدنم رو تماشا می کردند. هیشکی گریه نمی کرد. همه متعجب و حیرت زده بودند. حالا اکر قرار بمیرم لطفا برام سنگ قبر بگذارید. من هیچوقت قبر ننه بزرگم رو ندیدم و پیداش نمی کنم و نمی تونم برم چون اون تیکه پارچه اونقدر افتاب زده که دیگه نشانی ازش تو اون قبرستون ندارم. بگذارید حداقل تو قبرستان یه اسم و رسمی ازم بمونه. اصلش که دلم می خواد توی وطنم خاکم کنن که بتونن سنگ بگذارند ولی اگه اینجا مردم یه قبر بیگانه ام. یه قبر گم شده ام. بین مرده های غریبه چی بگم؟ جایی که نمی تونی رو قبر خودت سنگ بزاری. جایی که زنتو مادرتو خواهرتو بهش راه نمی دند. چه قبر غریبی.
https://t.me/nellynevesht

عادل

[In reply to Naele yousefi]
عادل
ننه عادل ماهی نمک سود شده را در جوغن می ریخت و می کوبید. عادل گفت: پَ ما کی می ریم خواستاریِ زرگیسو. چقدر امروز و فردا می کنی. ننه عادل گفت: تو عاقله مرد نیستی. سیِ چی دخت مردم خوار کنیم. او مال از ما بهتران است. رویش دست گذاشته اند. عادل رفت سر چاه و گُرده اش را در آن فرو برد و گفت: زر گیسو ای حرفا که می گویند راستی دارد؟ می خواهند تو را از عادل سوا کنند؟ صدایش در دیواره چاه می پیچید و باز می گشت. ماری به چشمش افتاد دلو را رها کرد و مار را بالا کشاند. لبه کاسه را در دهان مار گذاشت و زهرش را گرفت. مار را بر گردن حلقه کرد و به سوی برکه رفت. زرگیسو را دید که کوزه بر کتف نهاده می رود. دوید و بار را از او برداشت و گفت: براتان مار آوردم. مار از زیر بغل به دور کمر او می خزید و به دور ساق پایش می رفت و باز می گشت. زرگیسو گفت: پی ام را نگیر. شکایتت پیش ننت می برم. برام حرف در می آرند. نگاه به پیش پا انداخت و مستقیم رفت و التفاتی نداشت. به دم خانه رسیدند و کوزه را از دوش او گرفت و وارد دالان شد.

٭٭٭

اسحاق و موسی و چند نفر از بچه های کوچه  عادل را دورگرفته بودند و به سر و کولش می تازیدند. اسحاق لگدی به کفل او زد و شلوار فاق گشادش را خاکی کرد. موسی ترکه ای  به زیر بغلش قلقلک می داد و عادل اهه اهه می خندید. بچه ها به سمتش سنگ ریزه پرتاب می کردند و او می خندید.  کز کرده سرش را در یقه چرک گرفته اش فرو برده بود و موهایش را چنگ می زد. شپش روی گرده اش سرازیر می شد اسحاق یک شپش با دو انگشت برداشت و گفت: بازکن دهانت را برات آب نبات چُماقی آورده ام.  عادل دهنش را باز کرد ناخودآگاه پلک هایش روی هم افتاد. بچه ها یک صدا زیر خنده زدند و کف زندند و گفتند: گول خوردی شپش خوردی گول خوردی شپش خوردی... عادلوو را کی زده؟جن زده. سنگی به تُخم چشم عادل خورد. با کف دست محل درد را گرفت و خودش را از میان سر و صدا به بیرون کشاند. یک بار او را لخت کردند و به آب حوض یخ زده انداختند. عادل در آب سگ لرز می زد. دست و پا می زد. سرش توپی بود که زیر آب می رفت و بالا می آمد و تقلا می کرد. هاپ هاپ می کرد آب به شش هایش افتاده بود دقایقی بعد بالا نیامد. بچه ها هراسیدند و خود را به آب زدند و هر کس هر عضوی از بدنش را که طاقت بلند کردنش را داشتند گرفتند و به روی آب آوردند.عادل سی روز تب و لرز داشت و مادرش موسی و اسحاق را نفرین کرد و گفت: الهی جونُمرگ بشوید. ننه تان به داغتان بنشیند. مُهره گردنتان دانه دانه در بیاید. بچه ها دوازده سیزده ساله بودند و عادل بیست و پنج ساله. روزی موسی دو سه بست تریاک را به زیر دماغش گرفت و مقداری زیر زبانش گذاشت. عادل به خماری رفت و موسی به کمر او لحم بست. واق واق سگی را شنید که به سوی او می آمد. اسحاق قلاده اش را رها کرد. عادل تاب خوران پا به دو گذاشت. سگ را در هیبت موسی دید که به دنبال او می دود. گفت: موسی موسی. حرومُم نکوو. روی زمین افتاد و پاچه اش از کاسه زانو سوراخ برداشت. خون به پاچه افتاد و از پاشنه پایش سرازیر شد. لنگ لنگان می دوید و این بار اسحاق را در شمایل سگ می دید که به دنده اش دندان می زند. گفت: بی تقصیرم، ایجور با من نکو اسحاق. سگ لحم را از کمرش کند و به زیر دندان گرفت و گوشه ای مشغول شد. جای تیزی دندان های سگ در دنده اش زق زق می زد. خیز خیز بلند شد و گریخت.
٭٭٭
روز چاشته ی عروسیِ زرگیسو عادل را بی خبر به شهر بردند و آمپولی به او زدند و او را اخته کردند و از مردی انداختند. او دیگر توی کوچه یافت نمی شد. مار به ساق بازویش پیچاپیچ می خورد و با خود به پشته می برد. مار را رها می کرد تا موشی شکار کند. تپه ها را وجب می زد و باز می گشت. در نظرش آمد که سر چاه می رود و زرگیسو را در آب می بیند که صورتش موج موج می شود. مار به گُرده اش پیچید. سفت و سفت تر  شد. گره خورده بود. خُرخُر می کرد. نیش مار چون تاجی بر فرق سرش نشسته بود. کله او در حلقوم مار جا نمی گرفت و می بلعید. ماری که با او به دوستی تن داده بود اژدر شده بود. دیو مار بود. کف از گوشه دهانش سرازیر شد. می لرزید. روی زمین درازکش شد. خاک را به پنجه گرفت و بیهوش شد. از تشنج که رها گشت بیدار شد و با کف خشک شده روی صورت به خانه بازگشت.

#نشریه #داستان
https://t.me/nellynevesht

روز جهانی پریود

روز جهانی پریود می توانیم با هشتگ نو شیم نشان دهیم که پریود یک سیکل طبیعی بدن زن است و باید به آن احترام گذاشته شود. از جمله تبعیض های جنسیتی که مربوط به پریود زنانه است را با مثالهای که در زندگی روزمره در کوچه و بازار دیده ام ذکر می کنم. یا حتی در فحاشی ها. اول اینکه به پسران و دختران باید نحوه احترام گذاشتن به بدن خود و بدن جنس مخالف را یاد بدهیم. از بدن خود نترسید. چندی پیش به فروشگاه رفته بودم که چند بنگالی را دیدم روبروی شلف فروش تامپون ایستاده و نواربهداشتی و اندام زنانه را به سخره می گیرند پیش تر از ان چند پاکستانی دیده بودم که در شلف لباس زنانه با به تن کردن سوتین لباس زیر را به سخره می گرفتند. به سکیورتی گفتم و آن ها را با احترام به بیرون از فروشگاه راند. خب اینها از کجا نشات می گیرد از فرهنگ یک ملت. در هند چقدر قربانی تجاوز وجود دارد به دلیل اینکه در خفا نگه می دارند. اگر جایی اثری از تجاوز به یک زن دیدید یا در جامعه زنی را دیدید که به دلیل قاعدگی سخره می شود فورا بهرفتندبه او تذکر دهید دوره های اموزشی را شروع کنید یا او را تشویق کنید که از بدن خودش دفاع کند و اجازه ندهید پریود به عنوان مساله ای شرم آور مطرح شود. در دوران راهنمایی پریودها منظم نیست و همین باعث خونریزی روی نیمکت ها می شود. یک ناظم داشتیم هنگام سخنرانی در این موارد میکروفون را کنار می گذاشت که دبیران مرد نشنوند. انگار که گناهی غیرقابل بخشش است. و مدام متذکر می شد که تاریخ عادتتان را یادداشت کنید تا روی نیمکت ها خونریزی نباشد که کارگران نظافت خونتان را تمیز کنند. اخر زن حسابی در این سن پریود نامنظم است و حتی تا سالها بعد. شما می توانید همراه خود یک نوار بهداشتی یدک داشته باشید که اگر امکان خرید ندارید و یا محل کار هستید استفاده کنید. توصیه دیگر اگر در کوچه و خیابان زنی را دیدی که پریود است و متوجه لکه روی لباسش نیست با احترام به او بگویید. یا هم نگویید. همین احترام عادت ماهیانه را نزد کوته فکران عادی جلوه می دهد. مانند این است که کسی دور لبش ماستی شده باشد. همین. این سیکل طبیعی بدن است و هیچ خجالت اور نیست شما می توانید در جامعه با خیال راحت بگویید پریود هستید. برای تمرین بروید جلوی آینه و بگویید من پریود هستم. یا اصلا بروید در خانواده همین را بگویید. چون این آموزش ها را باید از خانواده شروع کرد.
#روزنگاشت
https://t.me/nellynevesht

دعوا

#روزنگاشت
اگر بخواهم دعوا کنم فیزیکی دعوا می کنم. یعنی مثل زن ها دعوا نمی کنم.نمی ایستم فحش بدهم یا عصبانیت را با کلمات نشان بدهم اولین دعوایی که کردم در دبیرستان بود. دختر اسمش شقایق بود. کلاس پنجم بودم به من گفت تو بزرگ بشی یک چیزی می شی. خوشم نمی امد مرا دست بیاندازند او از کلاس پنجم سرگرم پسرها بود. من به این گفته اش بی تفاوت بودم. رفتم دبیرستان به من گفت بچه مثبته خجالتی. از اینکه یکی مرا اینگونه ببیند بدم می آمد. بلند شدم از پشت دم مقنعه اش را گرفتم و برگشت خورد یک مشت زدم  توی صورتش. با اینکه می دانم در دعوا همیشه به دلیل لاغر بودنم من کتک خورم باز هم دل نترسی دارم. او بازگشت و یک چک زد توی صورتم. من هم ازپشت با لگد زدم توی باسنش. استخوانهای درشتی داشت و پر قوت بود. همین که خواست از روی زمین بلند شود یقه اش را گرفتم. زورم به یقه اش نرسید ول دادم. یادم بود مادرم گفت در روستا یک زن چاقی بود که وقتی شوهرش کتکش می زد سینه های او را می گرفت و کشان کشان می برد. من هم همان کار را کردم. ولی او اصلا دردش نگرفت. من سینه های او را توی مشت گرفته بودم و می کشیدم. او هم دستش روی مچ دستم بود که مرا از خود برهاند. یک لگد به شکمم زد سرم خورد به نیمکت. گفت ممه منو می گیری؟ سرم گیج می خورد نمی توانستم جواب بدهم. با سرگیجه بلند شدم یک مشت زدم توی دهنش.لبش رفت زیر دندانش و لبش چاک خورد. مچدستم را گرفت بیا بریم پیش ناظم. حالا دیگه دهنمو خونی کردی. با یک ابهتی رفتم پیش ناظم. بغضم گرفته بود و نمی خواستم با گریه ضعف نشان دهم.ساکت ایستادم. ناظم گفت این تو رو زده یا تو اونو زدی؟شقایق گفت نگاه به قیافش نکن خانوم. ناظم گفت زنگ بزنم یاتعهد می دی؟ گفتم می دم. تعهد دادم مچ دستم را ول داد. با هم رفتیم بیرون گفت بار اخرت باشد. او رفت سمت اب خوری. من هم رفتم توی کلاس.
یک بار دیگر وقتی بود که پیش دانشگاهی بودم و ابروهایم را برداشته بودم. یک دختری بود به نام سحر همیشه ارایش داشت و صورتش چرب و چیلی بود و مژه وخط چشمش  لغزنده بود. به من جلو  رفیقام گفت. به تو هم سبیل برداشتی. سرش را گرفتم و کوبیدم به نیمکت بچه ها جدایمان کردند. به من گفت جنده. منم گفتم  اینکه لقب توعه مرد باش بیا دوئل شونصد میلی  ارایش کردی. او قدش کوتاه بود من  بلند. بچه ها که ولمان دادند فکر کردند دعوا تمام شده رفتم انطرف نیمکت. نشستم روی نیمکت و با دو لگد پرتش کردم روی زمین یک سری سوت و هورا کشیدند یک سری هم از ترس مات برده بودند. دیدم بلند نشد که بک بدهد.  گفتم نمی خواستم دست گذاشتی رو نقطه هام. من خیلی نقطه دارم. ازتم بدم میاد. بلند شدم و مثل همیشه تنها توی راهروها قدم زدم تا زنگ تفریح تمام شود.
https://t.me/nellynevesht

گورخانه

گورخانه
مرد پشت سنگ ها را نشانه گرفته بود و با تفنگ خفیف شلیک می کرد. با هر شلیک گنجشک ها از درختان کُنار رها می شدند و پر می گرفتند. خرگوشی از سنبه سنگ بیرون آمد و زمین گیر شد. مرد لوله تفنگ را فوت کرد و پارچه ای به آن مالید. مرد دیگر کت شلوار اتو کشیده سرمه ای رنگ چهارخانه ای به تن داشت و قدم می زد. مش یدالله از پشت بام دست هایش را دور لب لوله کرد و گفت آهای که دارد تیر در می کند تف به گور پدرتان کنند. از بالا خانه پایین آمد رمضانعلی جلو در سبز شد. گفت سه موتوری ناشناس آمده اند دور قبرستان می چرخند. فردی که سوار موتور بود گاز می داد و قیژ قیژ می کرد و صدای موتور که در ده می پیچید آرامش ظهر تابستان را گرفته بود. رمضانعلی دست به کمر زده گفت که هستید. مرد کت شلواری گفت از شهر آمده ایم. رمضانعلی گفت من هم دیروز از شهر آمده ام اینکه نشد دلیل.
_دستور داریم قبرستان را جابه جا کنیم. اینجا خریداری شده است.
 بعد با نوک کفشش یک خط فرضی کشید."از اینجا تا اینجا جاده می خورد. از میان رد می شود."
مش یدالله ریشش را خاراند و زیرچشمی نگاهی به رمضانعلی انداخت. کدخدا سلانه سلانه و با دست بر پشت کمر از راه رسید. مرد اول سوی خرگوش رفت و با موکت بر پوست خرگوش را از تنش جدا کرد.کداخدا گفت: اینها کی اند؟
رمضانعلی گفت: شهری
کدخدا گفت مگر هرکه شهری است تفنگ به دست وارد ده مردم می شود؟ شهری هستی در شهرت. اینجا غریبه ای.
موتور سیکلت تق تق تق می کرد و زوزه می  کشید. و می چرخید و خاک را به هم می زد و دود می پراکند. و با دود شکل های خیالی درست می شد و محو و پراکنده می شد. دود نفس ها را خفه می کرد و پره های بینی باز و بسته می شد. صدا همه را کلافه کرده بود.
مرد کت شلواری یک پایش را روی سنگ گذاشت، آرنج را روی زانو تکیه داد و بالای سر یکی از قبرها ایستاد و خندید. مرد اول آتش را با کبریت گیرا کرد و چند خار و خس روی هم کوپه کرد و راسته خرگوش را روی آن گرفت.
مش یدالله گفت: بازیِ تان گرفته است؟ مرد کت شلواری گفت کاری به خانوار نداریم. شیفت کاری ما شب است.روز ده را خلوت می کنیم.
رمضانعلی گفت: حق ندارید مرده را بیقرار کنید. می خواهی جاده بکشی از پشت ده شروع کن.
مرد کت شلواری رو برگرداند. شلوارش را از کمر شل کرد. کدخدا جلو زد. مرد سریع شلوارش را بالا کشید. کدخدا چکی به زیر گوش مرد کت شلواری زد و گفت روی مرده می شاشی؟ و زیر بغل او را گرفت که بر زمین بزند. جسه مرد سنگین بود و او چاره اش را نمی کرد. مرد اول تفنگ را برداشت و به کدخدا اختار داد که اربابش را ول کند. کدخدا همچنان زور می زد سرش را بالا آورد و یقه او را با دو دست چاک داد. پشم های سینه ی مرد مانند گراز زخمی از تنش بیرون زد. رمضانعلی با اشاره ی سر کدخدا را از جلو مرد به عقب کشاند. مش یدالله گفت ما می رویم با اهالی گپ و گفت می کنیم فردا اعلام می کنیم. و دست لرزان ِکدخدا را گرفت و رفت. رمضانعلی گفت این ها یک غلطی توی کارشان است. چرا شب چرا روز نه؟ چرا قبر؟ چون زبان بریده اند؟ مش یدالله گفت پَسِ پُشتِ مرده حرف مزن. کدخدا گفت خونم حلال من نمی گذارم. اسکلت ننه ی من را این بی ناموس ها از دل خاک در بیاورند؟ نه نمی گذارم.
 ٭٭٭
شب در خانه کدخدا مجلس گرفتند.فیروز و رمضانعلی چای شان را فرت فرت بالا می کشیدند. گرگعلی و کدخدا و مش یدالله بالای مجلس منتظر ضربعلی بودند. او با زیر شلواری که پارچه سفید کتانی بود وارد شد و کنار کفش کنی نشست و گفت خیر باشد. مش یدالله قضایای ظهر را مو به مو به گوش رساند. همه بی اعتنا بودند و پروا نداشتند. کدخدا غیظش گرفت و تسبیح را به سوی در پرتاب کرد. بند پاره شد و مهره ها از هم گسست. چندتاشان افتاد بین پاهای ضربعلی که گیج می زد. ضربعلی خم شد و دانه ها را یکی یکی جمع کرد.فیروز گفت: ای چشه؟ ما که رفتیم یالله و بلند شد. کدخدا گفت همه تان بروید فیروز تو بمان. فیروز ته مانده نبات را از زیر لپش در آورد و توی نعلبکی ریخت و نشست. ضربعلی توی پادری دنبال چیزی می گشت. مش یدالله گفت چرا دور خودت کِشت و پیچ می خوری؟
-دارم مهره ها را سوا می کنم. ولی دنبال آنها نبود. روی قالی چرک مرده دست می کشید و چیزی نمی یافت. رمضانعلی پاشنه اش را ور کشید، مشتش را باز کرد و گفت بگیر توی گیوه ام افتاده بود. چشمان ضربعلی چهارتا گشت خیز خیز روی زانو برگشت و حبه را گرفت. گفت قربان دستت و گرنه شبم خراب می شد.
کدخدا و فیروز پله ها را بالا رفتند. نردبان لق می زد. فیروز دوربین انداخت و فانوس زق زق می زد یکی را دید که پای قبری را بیل می زند. فیروز گفت مگر قرار بر فردا نبود دارند خاک را بیرون می زنند. کدخدا دوربین را از دست او قاپید. گفت: موتوری های پیشین هستند. فیروز گفت اگر دست دست کنیم تا صبح ده روح خوار می شود. مرده را دارند بیخواب می کنند. کدخدا گفت: تا سپیده صبر می کنیم. و بعد آنقدر دوربین انداخت که دور چشمانش گاله ش
د و لبه بام به خواب رفت.
صبح بیل را برداشت و با فیروز سر مقبره حاضر شدند. دو قبر خالی شده بود اسکلت ها بیرون ریخته شده بود. تکه های خورد شده سفال با نقش های حکاکی هندو و گبر پخش زمین بود.جمجمه ای روی سنگ گذاشته رویش سیبی نهاده بودند که اقتدارشان را به رخ کشیده باشند. کدخدا فیروز را به چَرا رفتنی کرد. کنار قبرهای ویران شده قبر جدیدی کند و بیل زد و بیل و چاله قبرمانند را با مشتی خاک نم خورده پوشاند.  بسته را زیر لایه ای از خاک پنهان کرد. چوبی بر بالای آن علم کرد. انگار که مرده ای تازه خاک شده باشد. خاک و خول را از خود تکانت و رفت.
شب شد. ماه بالای گورستان کشیک بود. صدای قیژقیژ موتوری ها به گوش رسید. کدخدا خود را به پشت بام رساند. دو نفر را دید که با بیل بالای سر قبری که سنگ نداشت ایستاده بودند. یکی دستش را به بیل برد. کدخدا شلیک کرد. باروت سیاه منفجر شد. دست مرد از بیل جدا شد. از شانه اش جدا شد و آنطرف تر افتاد. مرد زخمی نعره می زد. بدمستی می کرد. همراهش او را با عربده هایش پشت موتور زد و گاز داد. دست ِ جدا افتاده زیر نور ماه خون پس می داد. هنوز نبض رگ هایش می زد. ماه بالای دست بود. دست برای تنه اش خون می ریخت و تنها بود. مش یدالله که کلاه نمدی اش را سفت چسبیده بود زیر بام کدخدا آمد و گفت ای بابام سوخت چه شد؟ صدای دور شدن موتوری ها به گوش رسید. اهالی به کوچه ریختند. کدخدا گفت خلوت کنید. تخم شان را گم کردم.


 #نشریه  #داستان #گورخانه
https://t.me/nellynevesht

روزهای آسایشگاه شماره دو

[In reply to Naele yousefi]
روزهای آسایشگاه شماره دو — نائله یوسفی
شب اول بود.  نمی دانستم قرار بر این است که شب را جایی غیر از آنجا باشم. سرمم به اتمام رسیده بود و خون از لوله باریک آن بالا می رفت. بین خواب و بیداری ِ اثرِ آرامبخش می شنیدم که پرستار بخش گفت: بعد از تمام شدن سرم، ببرش به اتاق خواب. پرستارِ جثه مندِی که پستان هایش از موازات تنش به حد زیادی بیرون زده بود، پیش پایم آن سرِ تخت ایستاد. پرستار دیگری بغل تخت ایستاد. سیاه پوست و کلفت هیکل با لب قنلبه برآمده و گوشتی کبود. گفتم: کباب می خوام. پرستار اول گفت: ببرش. گفتم: کباب می خوام. مگر هیشکی تا به حال اینجا نیامده که کباب بخواد؟ مگه کباب خواستن دیونگیه؟ من فقط کباب خواستم. پرستارها مرا کشان کشان بردند به اتاق بزرگ تالار مانند. بین تختم با تخت دیگری یک میز کوچک بود با بطری آّب و لیوانی پلاستیکی. نورِ ماه به دکل برقی که وسط حیاط آسایشگاه میخکوب بود می خورد و شکسته می شد و کف ِ زمین را منور می کرد. مچ دستهایم را به میله تخت بستند و بعد خاموشی ِتالار. حالا فقط نور مهتاب بود که تخت ها را از هم سوا می کرد و بینشان سایه می انداخت. سایه ی لنگه پای آویزان ِ تخت بالایی، سایه ی دست ها. دستی بر سر. دستی آویخته بی آنکه نشانی از حیات در آنها بوده باشد. سایه ی خوابِ آدم ها. تخت کناری طاق باز خوابیده و به شکاف سقف زل زده بود. گفت: "من نرگس ام. سیصدو هشتاد شب است که اینجایم. قیافه ات ایرانی است.هم ولایتی هستیم؟ گفتم: بله. گفت: من زل می زنم. خیره می شوم. همه شکاف ها را شمرده ام. تو هم زل بزن. خیره شو. نگذار پلک هات روی هم بیافتد" مقاومت می کردم. بی طاقت بودم، پاشنه پایم را به لحاف می سابیدم تا خود را از بندی که به مچ هایم بسته شده بود رهایی دهم. نرگس لب زیرین اش را کشاند و باز کرد گفت: قرص های شبم است و توی کف دستش تف کرد و به زیر تخت کشید.بودم جای سفیدی گچ مانندش دور لبش ماند. نرگس گفت: "زمستان پارسال بود. آنوقت ها هم شکاف ها بودند رسوخشان کم بود. چکه چکه می کردند. دهانم را باز می کردم آ آ آ برف های روی پشت بام آسایشگاه ذوب می شد و می ریختند توی دهنم. سقف ها همه طبله کرده بود. تا اینکه تاپاله ای افتاد روی سرم.  تو هم خیره بودن بلدی؟" گفتم:آره. سَرِ هیچی. نرگس پهلو به پهلو شد و دست راستش را زیر سر گذاشت: "همشون خوابند. نمی دانند همه شب ها را تا خود صبح بیدارم. نباید بدانند و گرنه دوز قرص رامبرابالا می برند.  از خیره شدن هات برام می گی؟" تسلیم شدم. وا رفتم. پلک هایم ایستاد. مرگ به کمرم شلاق می زد. از شدت شکنجه های مرگ بالا آوردم. بین بالا آوردگی هایم پیاز و گوجه و جوی ِ نرم نشده روی زمین نقش بسته بود. مرگ روی مهره های اندامم قدم می زد. بار اول مرگ در شکل یک دماغ بود. از دماغ به شانه می رسید. شایداین دماغ بود که مرا می ترساند. نزدیک و نزدیک تر می آمد. هیبت دماغ ترسناک بود و روی آن مانند پوست مرغ منافذ کوچکی داشت که پُرزِ موهای ریز از آن روییده بود. بو می کشید. تیز بود. زیر ِ تب ِ حاصل از زخم تسمه نظامی مانده بودم و دماغ بود که در هیبت موجودی به سراغم می آمد." پلک هایم روی هم می افتاد. نرگس پشه کشی را که گوشه تخت بود برداشت و به دنده ام فرو کرد و گفت: نخواب. باز هم زل بزن و بگو. گفتم: دلم از سر ِ شب کباب می خواد. گفتند: نه. اگر می دونستم کباب خواستن انقدر دردو رنج دارد تن به این دیوانگی نمی دادم. نرگس گفت: آن ها خولند. آن اول ها فکر می کردم اینجا جای وحشی هاست. ولی خوب من فقط زل می زنم. ما هم به آن ها کار نداشته باشیم آنها به دنیای دیوانه ها کار دارند. سفارشت را می کنم فردا ظهر کباب بهت بدن. فقط زل بزن و بگو. "دماغ مثل سگ پلیسی بو می کشید. شامه اش قوی بود. دماغ رویم فرود آمد و کمربند روی لگنم مُرَکبی از خون مردگی پس داد. تنم خط خطی و هاشور خورده بود. جای خون مردگی ها را زنی در کمپ مرهم می زد. می گفت زهرش را می گیرد. ورمش می خوابد. همیشه من و هم اتاقی در اتاقکی که کانتینری بود کوفته بودیم. ناآرامی داشتیم. دهن به دهن کشیک باشی ها می گذاشتیم. شب از شدت کوفتگی به دیرخوابی دچار بودیم. مامورهای امنیتی پشت در هر کمپ کشیک می ایستادند گاهی صدای شاشیدنشان به داخل می آمد، مست می کردند و می ایستادند این ایستادن آن ها را مقتدر تر می کرد. با مشت به دیوار آهنی می کوفتند. یک بار هم خودشان به جان هم افتادند و توی مستی همکارشان را با گلوله از کار در آوردند و انداختند گردن یکی از پناهندگان. صبح که در را باز کردم جنازه ای میان خون غرقاب بود. آفتاب زردانبوی صبح به خاک می خورد و از زمین بوی انسان بر می خواست. بوی اضافات. بوی خاک شاش خورده. آنها حوصله شان از ما سر رفته بود یکی به دو می کردیم خشمشان را چماق می کردند روی گرده هامان، فرقی نمی کرد زن باشیم یا مرد. پلیس های زن خشونت طلب تر بودند. شاید هم می خواستند از احساساتشان برای فرا
[In reply to Naele yousefi]
ر استفاده نکنیم. مرگ همه جا بود. ما تحت نظارت مرگ بودیم. مرگ، پناهندگی بود." پلک هایم سنگین شد و دیگر صدای زیر ِ نرگس بود که می گفت: خیره شو و بیدار بمان. خیره شو.
#داستان #روزهای آسایشگاه
https://t.me/nellynevesht

Tuesday, July 18, 2017

کاش می توانستم مسیح علینژاد باشم

خوب وقتی هیشکی قبول نمی کنه بهت کمک کنه مجبور میشی داد بزنی. هر جور داد زدنی. من با نوشتن فریاد می زنم. صدای خفه شده ی خودمم.چند نفر باور می کنند دخترانی چون من از خانواده سنتی اجازه خروج از منزل تنهایی رو ندارند. بیست سال است که اینجا زندگی می کنم. سینما نرفته ام. کافی شاپ و رستوران و نمایشگاه نرفته ام. خجالت می کشم کسی بداند که اینجور جاها نرفته ام.شاید در دنیا کسی به اندازه من درد دختر بودن را با پوست و استخوانش هضم نکرده باشد. هرگز تفریح نداشته ام و ندارم. با خودم فکر می کردم اگر در مضیقه مالی نبودم باز هم فرقی نمی کرد. تنها دلخوشی مادرم این است که من پول این تفریحات را ندارم که باعث شود از او فاصله بگیرم.کجای دنیا مادری به این خودخواهی پیدا می شود؟ برای اینکه در خانه تنها نباشد حاضر نشد حتی بعد پنج سال با پس اندازی که جمع کرده بودم با دانشگاه پیام نور رفتن من موافقت کند. درست است که بیمار ام این هم برای مادرم دلخوشی است که به دلیل بیماری ام نمی توانم خودم را درگیر استرس درس کنم. چرا هیچکس نیامد مرا نجات دهد. آیا منجی هست؟ من که نمی تونم مسیح علینژاد باشم. به مسیح حسادت می کنم. من نمی توانم. بلد نیستم. چگونه؟

Saturday, July 01, 2017

صبح بیدار شدم و دیدم که روی تختم بیست سی تایی سوسک مرده است. چند تاشان دست و پاشان شکسته بود و جان می کندند .چون رویشان غلتیده بودم زیر سرم روی بالشم مرده بودند. تمرکزم را از دست دادم. روی تخت ایستادم و گفتم این همه سوسک چطور ممکنه هشت ساعت روی تخت من ول خورده و مرده باشند. چطور متوجه حضور محسوسشان روی دست و پا و صورتم در خواب نشده ام. از انجا که خواب یک نوع مرگ است و من در مرگ سنگینی فرو رفته بودم مادرم یک اسپری دستم داد و گفت بزن گوشه کناره های دیوار و تخت. یاد مسخ کافکا افتادم و شخصیتی که صبح بیدار شده و حشره شده بود. اگر من سوسک شده بودم می توانستم از مرز رد بشوم. دیگر به هویت انسانی ام نیاز نداشتم. می توانستم از فاضلاب انسانی بگذرم و به جماعت سوسک ها بپیوندم. به صورت بقای اصلح زندگی کنم و نگران آینده ام نباشم. هر جا اسپری می زدم هیچ اثری از سوسک ها نبود. منفذهای کولر را پوشاندم. شایدم شانس با من نبود و زیر خواب یکی مثل خودم می شدم و می مردم. یا توی دستشویی سیفون را می کشیدند و غرق می شدم مثل دیشب که با بی رحمی یکیشان که دست و پا می زد با شلنگ غرق کردم.خیالاتم به فراسوها می رفت. به همان سوسکی که بعد از رد شدن از مرز می توانست برای خودش بدون هیچ قید و شرطی زندگی کند. یا می توانستم نیویورک را از نزدیک ببینم. قطب ثروتمندان جهان. زیر پای آدم های کت شلواری و دامن های کوتاه و شیک بخزم یا مهمان دستشویی هتلی پنج ستاره باشم. اما سوسک نبودم. می خواستم سوسک باشم که دیده نشوم. چون ادم ها به زیر پایشان نگاه نمی اندازند. آدم ها از بالا می نگرند. وقتی از زمین ارتفاع بگیری خودخواه می شوی و خودخواهی را با عزت نفس اشتباه می گیری. سوسک با عزت نفسی که متواضع است و محتاج نگاه ادمیان نیست. جارو برقی فیش فیش همه را در خود فرو خورد. سوسک باشم که جهان را در اندازه سوسک ببینم نه بیشتر نه کمتر. سوسک باشم ولی آدم نباشم. آدم بودن همه اش درد است و پلشتی و جنایت. باید روزی بیدار شوم و خودم را سوسکی ببینم که زیر تخت خزیده است و در جهان بی دفاعش پناه گرفته است.
ای ادم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در ساحل دارد می سپارد جان/سهراب سپهری
https://t.me/nellynevesht
#روزنگاشت

Thursday, June 15, 2017

گفتگو

من گفتم ریدی. خایه کردی و دیگه از ترس سراغ من نمی یایی. تو یک ترسویی. او به من گفت ازت نفرت پیدا کردم. تو یک بددهن بی ادبی. ولی من بددهن نیستم آقای دکتر در رابطه با اطرافیان و جامعه و در بدترین شرایط مبادی آداب هستم. او مدام به من گفت تو یک بددهنی. او یک مرد سنتی بود که زن را با بله و چشم می شناخت. گفت که زن باید متانت داشته. آروم باشه. در حالیکه شخصیت من یه شخصیت آرام است این بی اعتنایی او و رفتارهای دمدمی مزاجش بود که من را عصبی کرد. و من فکرنمی کردم از چشمش بیافتم. آخر یک دختر هم حق داره عصبی بشه حق داره رفتار غیر طبیعی داشته باشه دلیل نمیشه چون زنم خفقان بگیرم.
روانشناس:
اول اینکه حرفای اونو فراموش کن
چون هیچکدوم واقعیت ندارن
اما در مورد خودت باید بگم چون تو تفکرات مازوخیستی داری، مستعد تحقیر شدنی
برا همین با کوچکترین کلمات خودت رو خرد شده می بینی
من: بله همینطور است
روانشناس:

در صورتی که در حقیقت اینطوری نیس
مساله دوم زخمی شدن روح تو بخاطر وابستگی های عاطفی زیادی بوده که قبلا داشتی
شاید تعداد این آدم ها که وارد ذهنت شدن و تو بهشون احساس داشتی کمی از حقیقت وجودی خودت فاصله گرفتی
باید بتونی ذهنت رو متمرکز کنی
اول روی خودت
دوم روی کسی که واقعا می تونه دوستت داشته باشه
تا خودت رو دوس نداشته باشی ، کسی هم عاشقت نمیشه
تو تا حد زیادی از خودت بیزاری
که این بیزاری رو منتقل هم میکنی
من: من خودمو دوست دارم
روانشناس:
دوس داشتن خودت فقط به حرف نیس
مثلا من الان به تو بگم عوضی تو باید انقدر خودت رو دوس داشته باشی که بدونی حرف من اصلا ارزش فکر هم نداره. برای همین وقتی اون شخص چند بار  به تو گفت بددهن باید اونقدر به خودت باور داشتی که با حرفش خورد نشی
اما تو به حرف من فکر میکنی و ممکنه آرامشت رو برا مدتی هم بهم بریزه

مساله بعدی که خیلی مهمه وقت گذاشتن برا عشقته
حالا این عشق می تونه یه آدم باشه
می تونه یه کار باشه
می تونه یه وسیله باشه
یا حتی خودت
اما تو بخاطر هجوم کلمات و اطلاعات بالا تو مغزت، نمی تونی با کلمات سخیف عاشق بشی
دلت یه چیز بکر میخواد
که این کارت رو سخت میکنه
حتی ممکنه فیلمی هم که میبینی ، لذت نبری
چون سطح خودت خیلی بالاس و نمی تونی از فیلمی که از سطح خودت پایین تره، لذت ببری
جای خالی این لذایذ داره آزارت میده
من: بله دقیقا. و من هر چقدر عذرخواهی کردم و متقاعدش کردم که اینگونه نیست. او دچار توهم توطئه شده بود. می گفت می خوای منو سوژه کتابت کنی. فکر کردی زرنگی که هی التماس کنی.
روانشناس:
احساست خیلی از عقلت عقب مونده و گاهی که به چیزای احساسی احتیاج داری، بهشون دسترسی نداری
اون نتونسته نائله عاشق رو از نائله نویسنده جدا ببینه هر دوش رو یکی دیده. تو روحیاتت با اینجور آدم ها همخوانی نداره.
تو بخاطر عقاید و نظراتت نمی تونی باهاشون زندگی کنی. تو یک روشنفکری.فقط یه کالا هستی در دستشون. که تا یه مدت می خوانت بعد هم میری گوشه انباری ذهنشون

من: بله دکتر من از این رنج می برم که جنوبی ها عشق رو در تولید مثل می بینند و هیچ تفسیری از عشق ندارند. روشنفکری چیز خوبی نیست. چون اونی که رنج می بره خودتی و بس. حتی وقت جنگیدن. من به قربانی شدن هم فکر کردم در این راه. یه روشنفکر نمی تونه کسی رو به عنوان رهبر فکریش قبول کنه چون دیگه روشنفکر نیست. مقلد هست. مردهای سنتی که برای آینده سازی سمت من میان اسمشون روشون هست سنتی اند. یک زن بله و چشم گو می خواهند. نه دختری که اندیشه داره. اونا اندیشه یک دختر رو خطرناک می دونند. اونها معتقد بودند زن نباید اندیشمند باشه فقط باید متانت داشته باشه. من رسالتم بازگذاشتن ذهن از هرچیز و اونها منو برای زندگی مشترک خطرناک می دونند از من می ترسند. یکیشون گفت تو وحشتناکی چون مثل بقیه دخترا نیستی. مثل بقیه نبودنم رو درک نکردند
روانشناس:
نائله یه مدت از بقیه فاصله بگیر و بیا سمت خودت
ذهنت رو خالی کن
نه به خانواده فکر کن نه به ادم های پشت سرت
تا بتونی اول با خودت به جمع بندی برسی
حتی با خانواده هم میشه اون موقع سر یه چیزی که خودت بهش ایمان داری حرف زد.

Friday, June 09, 2017

Naele yousefi:
در حال ماشین شستن بودم بوی کباب جوجه همسایه دلم را برد.پره های بینی ام باز و بسته شد. هر چه می سابیدم خاک می نشست. گفتم ننه دیگه جون اُمْنی مادرم گفت:جان نداری شَ بِكَش. گفتم خوابم. صبحه اقد صدا نکن. بابا یه ماشین خودم می شورم. ولوم کو. برو تو. امد بیرون گفت شنیدم بووات میاد هاا. خلاها رم بشور. وقتی خلا می شوری پاهاتو صلوات بفرست. نجس نیا روی فرش. چه بگم که ادم نابِش.دلوم سياه اُتْكی. برادرم به مادر گفت اقد بهش نکوب صبح اعصاب ندارد. حرص می خوری باتری ات می خوابد باید چارشاخه وصل کنیم. سه شاخش رو بووا وصل کرد. دیگه جهنمش کوو. می خواهد بیاید. می خواهد نیاید. قبر ننش بوکوو. مادر گفت خودش قبرش را کند اخر تو زن می خواسی سیِ چی. تو که جلو ما پاچه وصله تنت کردی. جلو ما نیست نیست خواندی. برادرم گفت: ای از اول باید جهنمش می کردیم هیچوقت با مو نِدِن. خاطرُت نی چندی زجر کشمان کرد. قد خانی به خودش می نازید؟ خدا خودش به زمینش می زند.
ساکت بودم.  حوله را روی صورتم کشیدم. عرقم را پاک کردم و  شیشه ماشین را از قطره ها گرفتم. همیشه در بحث های خانوادگی حرفی ندارم در هیچی حرفی ندارم و توی خودمم. حوله را روی پله انداختم. مادرم پشت تی شرت سوراخ سوراخ شده ام را دیدو گفت جامه ات را بکن می خواهم بشورم برای کهنه. گفتم حیف است هنوز از جلو سوراخ نشده است بگذار یک ماه دیگر مادر گفت: ننه قربونت ببم زشته. گفتم ننه ما خو تو خونه کسی نداریم. پول خرج دوامون بشه کلامونو  بندازیم بالا. بیمه مان هم که اخرشه.  ای تی شرتا می گن مدل  است کاکوها خو نامحرم نیستن. مادر گفت:  دلوم می خواد دُتُم جامه نو تنش بی.  گِل رو بابات کنن که جومه خرجش بچش نِكی. گفتم  شب پیتزا می خوریم؟ اقد خونگی خوردیم میکروب های مفید هم از معدمون فِراری شدن. گفت. ها  دلت خَش.

*
در حمام مگس های مرده را که اسپری زده بودم با شلنگ آب به کاسه توالت راهی کردم. یکی بال بال می زد. گفتم  برو  نزار شلنگ روت بگیرم. نزار چشمممون به چشم هم بیافته. شاید اون دنیا من جای تو بودم ولی تو  روم شلنگ بگیر. دلم نمی خواد هنگام مردن جان بدهم و تقلا کنم. شلنگ بگیر تا فواره زند تا راهی شوم به سمت بزرگترین مخزن فاضلاب بشری. شلنگ بگیر ای مگس.
#روزنگاشت
https://t.me/nellynevesht